دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

چقدر دلم برات تنگ شده

سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۷ ق.ظ

چند سال گذشت!؟

اواخر آبان 91 بود ...

یادمه اولین بار که اومدم پیشت.چه شکلی اومدم یادته؟!یه چادر الکی سرم بود،خجالت می کشیدم باهات حرف بزنم چون میدونستم چادرم دروغکیه و من اصلا از نقش بازی کردن خوشم نمیومد،باخودم میگفتم:یعنی منم دوست داری،صدای منم میشنوی!آخه من شماهارو خیلی دوست نداشتم،یعنی یه مدلی بودم که تعبیرش میشد همین.اما تو یه روز تو حرم جوابمو دادی،یادته؟:)یه دعا کردمو بعدش رفتم که یه جای خالی پیداکنم واسه خوندن نماز که پیدا نمیکردم،بالاخره کلی تلاش کردمو نشستم یه گوشه کنار یه خانوم که...:)اونجا بود که گفتم:غلط کردم،من خیلی بدم میدونم منو ببخش فهمیدم منظورتو.آخه دقییییقا جواب دعای من بود:))همراه بغض لبخند میزدم.هیعییی...

اونجا به اینکه ظاهرا بشم اونی که شماها میخواین حتی فکرم نمیکردم،اصلا تو فکرش نبودم شاید دلم نمیخواست بهش فکر کنم.دعاهامو یادمه...ایام محرم بود دیگه،یادمه شبی که باشمع اومدیم حرم،دلم یه جوری بود نه اینکه بگم هوایی نه ولی دلم یه جوری بود...اون موقع ها هنوز باهاتون آشتی نبودم که بخوام ازته دلم صداتون بزنم.حاج آقا که مداحی کرد یه جا گفت سجده کنیم و باهات حرف بزنیم،همین که سجده کردم و آماده شدم برای حرف زدن بغل دستیم شروع کرد به نجوا کردن،میدونستم ام اس داره،اون لحظه نتونستم ازت چیزی بخوام واسه خودم،فقط گفتم:توروخدا کمکش کن.تمام اون روزایی که اونجا بودم با یکم قهر یکم آشتی گذشت.وقتی خواستیم برگردیمو یادته؟من یادمه.بارون می بارید،هوا گرفته بود،سوار اتوبوس شدیم،هندزفری رو گذاشتم گوشم این آهنگ پخش میشد:

دلم درگیر یک حس عجیبه

همه دنیا شده با من غریبه

میون این هیاهو دل شکستن

به دادمن برس آقا که خستم

سرمو گرفتم سمت شیشه اتوبوس که دوستم...آخی دوستم ویدا!کجاست الان!آره...که ویدا متوجه اشکام نشه،ازبیرون میدیدن منو ولی دست خودم نبود،اشکام رو گونه هام بود...دلم تنگ شده بود برات،اونجا بودم هنوز!ولی دلم تنگ شده بود برات...من عاشق بارونم آخرین روز تو هوای بارونی بدرقم کردی...یه چیزی بگم؟دقیقا همون روز حس کردم یه چیزی رو مشهد جاگذاشتم،واقعا دلم نمیخواست برگردم واصلا دلیلشو نمیفهمیدم اصلااااا!

الان بامعصومه قبل کمی فرق کردم،خیلی دوست دارم بیام و منو ببینی،آره میدونم همه جا هستی اما میخوام بیام تو حرم منو ببینی...یادته یه روز تو حرم بهت چی گفتم؟گفتم آقا اسمم معصومستا مثل خواهرتون اما میدونم که فقط اسمم معصومست،پیش خودم فکر میکردم شاید یکم پارتی بازی کنی:) 

چقدر امشب دقیقا همین الان دلم هواتو کرد امام رضا!دلم مثل همون روز برات تنگ شد یهویی...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم