دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

من ،از زبان بچه ها!

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۲۵ ب.ظ

نمیدونم واقعا نمیدونم چرا اینجوری تو ذهنشون جا گرفتم!حتی یه بار یواشکی بعداز کلی اصرار ازیکیشون که بزرگتره پرسیدم که چه خصلت بدی دارم بهم بگو،واقعا چندتایی رو گفت که حس میکردم باید اصلاحش کنم.مثلا اینو یادم موند اینکه چیزایی که انتخاب خودته رو خیلی دوست داری (میدونم که خیلی به انتخاب خودم اهمیت میدم خیلی و این یه وقتایی شاید آزاردهنده باشه).شاید یه بار ازشون بخوام نقدم کنن حتما چیزای جالبی میشنوم:)

خلاصه،این یه نامه ست که یکتا(خواهرزادم) برام نوشته،وقتی از زیر دراتاقم فرستاد تو،بیدار بودم،خیلی خندم گرفته بود.بچه ها تو خونه میدونن،که میزان علاقه من بهشون بستگی داره به میزان ادبشون.من هیچوقت هیییچوقت اونارو با خریدن چیزی به داشتن خصلت های خوب اخلاقی تشویق نکردم.نمیگم بده ها،ولی نمیخوام جای پدرومادرشون اینکارو انجام بدم.من روش خودمو دارم.



امیرمحمدم که تو ابراز اصلا واهمه نداره اینجوری تعریفم کرد.

پیاده شدیم ازماشین،هوا سرد بود و دستامو گره کرده بودم دور خودم،وایسادم کنار درخت که یه خانوم همسن خودم نزدیک شد و سوالی پرسید وقتی رد شد دیدم امیرمحمد بهم نگاه میکنه،یهو گفت:الهی قربون غیرتت برم.لبخند زدم و پرسیدم:منظورت چیه!؟
گفت:خوشم میاد افتخار میکنم عمه،مغروری.
خندم گرفته بود و پرسیدم چرا فکر میکنی مغرورم!؟
گفت:هستی دیگه اون دخترو مثال زد برامو گفت:مثل اون نبودی.این چندمین باره که ازش میشنوم،نمیدونم دقیقا چیه منظورش ولی وقتایی این جمله رو گفته که من اصلا حواسم به کسی نبوده و غرقِ خودم بودم.
اینم هدیه ای که از امام زاده ابراهیم(ع) برام خریده(دستبند)،خیلی برام ارزش داشت ،ازاینکه فکر کرد چنین چیزی منو خوشحال میکنه خوشحال بودم.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم