دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

احساسی که به تو دارم،به هیچکسی نداشتم...

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۶ ب.ظ

قسمــت دهـــم:


خواستگارا خیلی جدی با خانوادم حرف می زدن و منم خیلی جدی به همشون میگفتم نه،در تمام این مدت به همه خواستگارا جواب رد می دادم،از فامیل بگیر تا غریبه.باوجود تمام لجبازی ها و تنفرم منتظر یکی بودم که ...راستش معیار من برای انتخاب ازاین بچه مثبتا بود،سنگین،نجیب،باوقار،از اینایی که به دخترا رو نمیدن،خلاصه مرد به معنای واقعی،باهرگونه پوشش امروزی و فشن بودن مخالف شدید بودم،دلم از از اینایی میخواست که نه ریا توکارشون بود نه فخر فروشی داشتن بابت ایمانشون، از اینایی که بگن خانم موهاتو بده تو ،ازاینایی که کنارشون دوست داری بگی خدایا شکرت،اما به خاطر ظاهرم هر کی به من می رسید فکر می کرد همین که بگه من با پوششتون مشکلی ندارم مهم دل آدماست،تمومه همه چیز!اما همین واسه من یعنی برو به سلامت.دل پاکه چیه آقا!درسته من اهل رعایت یه سری چیزا نبودم ولی اصلا اعتقاد نداشتم دل پاک باشه باقی چیزا به درک.تو چه جوری با من،با این ظاهرم مشکلی نداری!این یعنی تو هم مشکل داری.پس غیرتت کو؟!خلاصه...

همینجوری روال زندگیم می گذشت که یه سری اتفاق های بد و وحشتناک ازنظر خودم، تو زندگیم افتاد که تحملش از توانم خارج بود و نمی فهمیدم چرا من!!که اتفاقا پدرم رو هم در این دوران سخت از دست داده بودم و به شدت احساس تنهایی میکردم.فکرمی کردم دیگه هیچی مهم نیست،اصلا بی تفاوت شده بودم نسبت به این دوران سخت،انگار حالت کاملا خنثی پیدا کرده بودم درحالی که باید خیلی حال بدی داشته باشم،سِر شده بودم. حس می کردم تلنگرهای خدا سخت تر شده.ولی ظاهرم رو دلیل خوبی نمی دیدم برای تنبیه من از جانب خدا!دوران سختی بود که به لجبازیم شدت میداد.از بس دلم شکسته بود از دست آدما تو تمام این مدت،که خدا ،تنها عشق زندگیم تنها دارایی زندگیم تنها امیدم، داشت تو وجودم کمرنگ می شد.اون داشت صدام میکرد ولی خب من گوشامو گرفته بودمو و با حالت انزجار بیشتر از همیشه داشتم به راهم ادامه می دادم.من عمدا داشتم بیراهه می رفتم اما باز هم خط قرمزهام حفظ می شد واین برای خودم عجیب بود وحالمو بد میکرد که بد شدنمم عین آدم نیست.بابا حداقل طبق تصور بقیه بد باش که وقتی بدتو گفتن دلت نگیره و بگی بدم که بدمو میگن،اما نمی تونستم آخه اصلا بقیه برام مهم نبودن که به خاطرشون تغییر کنم چه مثبت و چه منفی.

با وجود تمام پسرهایی که تو این دوران سخت تو مسیر زندگیم قرار می گرفتن و عاشق هایی بودن در اصطلاح عجیب و غریب و موقعیت هایی به قول بچه ها عالی برای خوش گذروندن!بازهم حاضر نمی شدم حتی یکیشون رو وارد دنیام کنمو بازی کنم با احساس کسی.چون هنوز هم ته دلم خدارو دوست داشتم و پای عهدم باامام زمانم بودم.

میدونم دل خیلی هارو شکستم ،به علاقه خیلی ها بی توجهی کردم،ولی خب هیچوقت فکر نکردم مقصرم!میگفتم :اون موقع که پسر همسایه،یا فلان شخص تو فامیل یا یا یا ....عاشقم شدن که من اصلا اهل آرایش نبودم!ساده بودم ساده می پوشیدم،و عشق اونا به من هیچ ربطی به من نداره،میخواستن عاشقم نشن،من کسی رو جذب نکردم،پس تو علاقه اینا هم من می تونم بی تقصیر باشم.

همیشه یه راهی برای تبرئه خودم پیدا می کردم.چون اگه به این نتیجه می رسیدم که ظاهر من تو جذب بقیه و حسشون نسبت به من تاثیر داشته احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکردم و من نمیخواستم این اتفاق بیوفته.بماند که یه جورایی از یه راه دیگه تاوانش رو پس دادم شدید هم پس دادم و ممنونم از اونایی که بد زمینم زدن چون هربار برای بلند شدن دستای خدارو محکمتر گرفتم.[لازم به ذکره که این زمین خوردن ها،ارتباطی به رفاقت با جنس مخالف نداره،بلاهایی بود که به واسطه اعتمادم به بقیه سرم میومد]البته خیلی ها که منو میشناسن وآدمایی مثل من براشون معمولی محسوب می شدن،شاید بگن:همچین ظاهر وحشتناکی هم نداشتم و عادی بودم،شاید عادی بودم از دید خیلی ها ولی خب از دید خودم چیزی نبودم که دوست داشته باشم و خودمو تحمل می کردم علاوه بر این من میدونستم گناه میکنم و بی توجهی می کردم.دلم به داشتن این ظاهر راضی نبود.وشاید هم خیلی ها تایید کنن که بدحجاب بودم.

من فقط تو ظاهر شلوغ بودم،جنس شیطنت هام فرق می کرد.خانواده هم متوجه تغییراتم می شدن ولی خب به دلایلی،خیلی مقابلم قرار نمی گرفتن،از طرفی شاید ظاهرم چندان نگرانشون نمی کرد چون تو رفتارم تغییری ایجاد نشده بود یعنی کماکان همون خط قرمزها تو زندگیم وجود داشت و فقط ظاهرم تغییر می کرد.

خلاصه تو همین گیرودار،که دوره دوره شبکه های اجتماعی بود ...

ادامه دارد...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم