دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

احساسی که به تو دارم،به هیچکسی نداشتم...

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۲ ب.ظ

قسمت نهـــم:

که حالا مدل موی من کیو جذب میکنه![خب بابا جذب میکنه]تا دلت بخواد ریختن تو جامعه حالا کی میاد به من نگاه کنه[خب بابا نگاه می کنن] مهم اینه که من همینم که هستم و مراقب رفتارم هستمو راهو اشتباه نمیرم[خب بابا این خودش راه اشتباست]...

از این مدل دخترا بودم که تو دور همی های مختلط دانشجویی شرکت نمی کردم،یا مثلا اگه یه پسر تعریف میکرد ازم تو خیابون یا دانشگاه،تا چند روز بعدش اون چیزی که مورد تمجید قرار گرفته بود رو حذف میکردم از ظاهرم،ولی خب مدل خودمو داشتم،با خودم میگفتم من واسه دل خودم تیپ می زنم درعوضش خیلی از کارها رو انجام نمی دم.آره خیلی تو رفتار مراقب بودم،یه موردش:میتونستم تو سخت ترین درس دانشگاهی بالاترین نمره رو بیارم اما با کمترین نمره قبول شدم فقط به این خاطر که اصول رو رعایت کردم و برام اهمیت نداشت استاد گرام حتی منو بندازه،چون واقعا جز ظاهر همه چیز برام مهم بود.خلاصه یه شب بعد از کوتاهی موهام آبان سال 1390 بود که خواب دیدم،(عین خوابی که تو وب ثبت کرده بودم در اون دوران رو میزارم):


چندشب پیش خوابی دیدم که با یادآوریش عمیقا به فکر فرو می رم .همراه دوستان،توراه رفتن به دانشگاه بودیم که یهو مسیرم از بقیه جدا شد و رفتم به نمایشگاه کتابی که در فضای سبز ومحیط باز برگزار شده بود. چندین خانم محجبه رو دیدم که نشسته بودن وبادیدن من به گرمی ازم استقبال کردن.منم طبق معمول که موهام بیرون بود حالا با ظاهر خاص خودم ،بی اعتنا به همه رفتم ومشغول خوندن عنوان های کتاب شدم،انگار دنبال کتاب خاصی می گشتم،که یهو متوجه حضور یه آخوندشدم که به سمتم میومد.

یکی از خانم ها گفت:بچه ها آقای مهدیان رفت سمت اون دختره!یادمه وقتی اومد طرفم خجالت کشیدم چون میدونستم قراره درمورد کدوم کار اشتباه نگاه بد اون آقا رو تحمل کنم.ولی" آقای مهدیان" خیلی مهربون تر ازاین حرف ها بود وقتی نزدیک شد درحالی که سرم از خجالت پایین بود گفتم،بازم نصیحت قشنگ؟!که بالبخند گفت میشه یه خواهشی کنم؟!گفتم بفرمایید.گفت بند کتونیتو باز کن!بدون اینکه دلیلشو بپرسم بند کتونیم رو باز کردم،گفت،کنار اون گلها یه دبه آب هست که پرشده از آب،میخوام بندکتونیت رو ببندی به دستش.با تعجب اینکارو کردم!ادامه داد بندرو بگیر دستت واون دبه رو بیار برای من!گفتم آخه می ترسم بند باز بشه وآب بریزه!گفت:میدونی موهای تو حکم همین بندو داره ؟!بعدشم با لبخند از من دور شد،وقتی بیدار شدم حس خوب وبدی داشتم!خوب ولی دلیلشو نمی دونم ،بد چون هنوز هم آثارحجالت رو در خودم احساس می کردم.

این خواب چه معنی داره؟!خداجونم !یعنی این موها مثل یه بند که هرآن ممکنه باز بشه و منو از تو جدا کنه؟!خداجونم میدونی من بدون تو هیچم؟! میدونی تنها امید من تو این دنیا نگاه مهربون توهه ؟!کاش ظاهرم مثل باطنم بودکاش تفکرم مثبت بود به خیلی چیزا وکاش منم ازروظاهر قضاوت می کردم،اینجوری مطمئنم هیچ وقت اونی نمی شدم که تو دوست نداری.آدمای باظاهرمثبت رو دیر باور می کنم و آدمای با ظاهرمنفی رودیر بد تلقی می کنم،برام مهم نیست بقیه درموردم چی فکر می کنن ودرموردم چه افکاری دارن تو که میدونی من کیم همین بسه.کمکم کن بشم بنده ای که تو میخوای.[قلب]

چندمین تلنگر بود برای من،با خودم می گفتم یعنی از خدا دور میشم!یعنی خصلت های خوبم مقابل این پوشش،به کمکم نمیان!ولی من که فقط تو ظاهر بدم خودش میدونه باطنن هیچیم نیست!قطعا اگه تنبیهی باشه اونایی درگیرش می شن که رفتارشون مشکل داره.[اما واقعیت این بود که ظاهرم داشت آرامشو ازم می گرفت،باطنن خوشحال نبودم یعنی اصل حالم خوب نبود]از کنار این خواب راحت رد شدم.خیلی راحت رد می شدم از کنار تمام نشونه ها،تمام تلنگر ها و فقط پیش می رفتم.

تا اینکه ...

ادامه دارد....

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم