دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

احساسی که به تودارم،به هیچکسی نداشتم...

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۰ ب.ظ

قسمت هفتــم:

جذاب ترین بخش زندگیم بود و در عین حال سخت ترین و بدترین دوران.من طبق معمول بدون توجه به بقیه با پوشش خودم و آرایشی که خیلی هم زننده نبود از دید خودم،وارد این محیط شدم.ترم اول کاردانی بودم و می دیدم که چطور دخترهای محجبه خاص تر محسوب میشن و مثبت تر از دید آدمای مذهبی دانشگاه،فقط به دلیل ظاهر پوشیده،و من چطور در نگاه اول ذهنیت خیلی هارو نسبت به خودم بد می کنم،تو جمع دوستان که بودم خیلی هاشون باور نمی کردن که اهل رفاقت با جنس مخالف نیستم،یا اینکه حالم از بوی قلیون به هم می خوره یا از ماهواره متنفرم و من برخلاف ظاهرم به قول خیلی هاشون پاستوریزه بودم.پاستوریزه بودم چون خدارو دوست داشتم شاید نه اندازه امروز که عاشقشم،ولی دوسش داشتم.

هرچند بودن اساتیدی که ما شل حجاب ها که رفته رفته تعدادمون بیشتر هم می شد،براشون ارزش بیشتری داشته باشیم و دائما مارو تایید میکردن، از ما به عنوان روشنفکرها یاد میکردن،اما من تایید اونارو نمی خواستم یعنی لذتی برام نداشت.من هم صحبتی با آدمایی با عقاید قشنگ رو دوست داشتم ولی خب حس می کردم اونا آدمایی مثل من رو دوست ندارن!شاید هم حق داشتن،خب در درجه اول که نمیشه از باطن باخبر بود و ظاهر میشه ملاک دسته بندی آدما.

حق میدم با تمام وجودم حق میدم ولی...حق نداشتن از بالا نگاه کنن به آدما،این نباید باعث می شد که شنونده حرفها نباشن یا بدون شنیدن عقاید کسی اون رو نادیده بگیرن.[تو کل دانشگاه آقای مراغی یکی از عوامل دانشگاه،که بعدها شناختمشون تنها شخص مذهبی بود که رفتارِ من رو ملاک قرار می داد نه ظاهر رو،و دلگرمم می کرد]

یادمه وقتی به استادمون که مذهبی بود،پیشنهاد دادیم که پروژه پایان ترم در مورد امام زمان باشه،تو کلاس به بقیه گفته بودن:نمیدونین کیا پیشنهاد دادن!من واقعا امام زمانو دوست داشتم اما سر لجبازی با آدما افتاده بودم رو دنده ای که حتی خودمم دوست نداشتم.[من منتظر تایید خودم از جانب بقیه نبودم چون اولا برام مهم نبود به هیچ وجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، ثانیا خودمم میدونستم ضعف دارم،اما دلم میخواست حداقل برای تایید بقیه و احترام گذاشتن بهشون،فقط ظاهر رو ملاک قرار ندن،مشکل من تایید آدمایی بود که در درجه اول از روی ظاهر تحسین میکردن بدون اینکه در عمل و رفتار از طرف مقابل اطلاعاتی داشته باشن]

در کل رفتار بدِ من همیشه مقابل آدمایی بود که مبادی آداب نبودن و ظاهر مثبت یا منفیشون برام فرقی نداشت در درجه اول و مقابلشون می ایستادم اگه،رفتارشون خوب نبود حتی اگه ظاهر موجه و مذهبی داشتن.

]البته ناگفته نماند همین استاد بعدها یک سی دی پخش کردن که درمورد فراماسونرها بود و من بادیدنش خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم و به شدت فکرم مشغول شده بود،جوری که سی دی بعدی که در ادامه قبلی بود رو من تو دانشگاه پخش کردم بین چند نفر.وشاید شاااید تحلیل اون سی دی یه نوری رو تو قلبم روشن کرده بود که اولین قدم محسوب می شد برای خیلی عمیق فکر کردن،اما فقط فکرکردن نه عمل کردن[

 

متاسفانه معصومه لجباز درون من هر روز بزرگتر می شد....

ادامه دارد....

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم