دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

احساسی که به تو دارم،به هیچکسی نداشتم...

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۸ ب.ظ

قسمــت دوم:

تعریف مختصری که از بچگی هام دارم:دختری به شدت لجباز اما دراکثر مواقع مهربون و مودب،محال بود کسی کاری رو برام اجبار کنه و من انجامش بدم محال،باید خودم به این نتیجه می رسیدم چه کاری درسته.و تعریف مختصری که الان از خودم دارم:دختری لجباز ،اما دراکثر مواقع مهربون و مودب،محالِ کسی کاری رو برام اجبار کنه و من انجامش بدم اما،به شدت منطقی،یعنی اگه کسی بامنطقش منو قانع کنه،تمام کارهایی که حتی باب میل خودم نیست رو هم انجام میدم.درواقع باید بگم من ازطریق منطقم احساسی میشم.

شاید تا همین حد که از خودم گفتم کافی باشه برای فهمیدن اینکه دختری مثل من،چقدر سخت میتونه خودش به تنهایی تغییر رفتار بده چون آدم های لجباز گاهی با خودشون هم لج می کنن چه برسه به بقیه.[تنها راه خنثی کردن این بمب،منظورم لجبازیست،منطقِ،یعنی این دوتا اگه کنار هم باشن هیچ ترسی از  لجبازی نیست]اما چنین دختری میتونه دردونه باباش باشه،چون بچه آخری بودم بابام ویژه دوستم داشت،منم دوست داشتم همیشه خوشحالش کنم.جز بچه زرنگای مدرسه بودم،در اصطلاح خرخون های زمان خودم.تو مسابقات قرآنی مقام کسب میکردمو شاگرد اول کلاس بودمو.....

خلاصه از اون دخترایی بودم که بابام همیشه بهم افتخار میکرد،چون فقط درسم خوب نبود،اخلاقم هم،مورد توجه عوامل مدرسه بود،تو فامیل هم که  ازنظر درسی و رفتاری،الگو بودم برای دخترهای هم سن.و این به شدت بابامو خوشحال می کرد ومن دوست داشتم اون راضی باشه.من هرروز مغرورتر می شدم و شاید فکر میکردم خوب بودن همینِ!مگه بیشتر از این میشه خوب بود؟!!!!!

رفتار بابام خیلی بهم قدرت می داد شاید هم بشه اسمشو گذاشت اعتماد به نفس.فقط کافی بود به هر دلیلی اخمام تو هم باشه،بابام اولین نفری بود که می پرسید چی شده؟اگه از دست معلم ناراحت بودم به خاطر رفتارش،فرداش مدرسه بود.گاهی شُک می شدم!مرخصی ساعتی می گرفت و میومد مدرسه فقط به این خاطر که بفهمه روز قبلش کی و چرا منو ناراحت کرده.تو خونه هم که کسی جرات نداشت چپ نگام کنه.شب بهم میگفت:روزا هرکی اذیتت کرد(برادرا و خوهرا) تو یه برگه بنویس،از سر کار که برگشتم برگه رو بده به من.از اینکه بقیه از این برگه میترسیدن به شدت لذت می بردم.پرتوقع نبودم اما اکثرا چیزایی که میخواستم شاید در برخی موارد باتاخیر ،ولی برام فراهم بود.مجبور بودم اینارو از خودم بنویسم تا شدت این قدرتی که از حمایت بابام می گرفتم قابل درک باشه و اینکه چرا همیشه رضایت بابام برام بیشتر از هرکسی تو خونه اهمیت داشت و مهمتر اینکه،چرا هیچوقت جلب نظر هیچ مردی هیچ مردی به جز بابام برام مهم نبود.

ادامه دارد...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم