دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

کاملا آنلاین

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۵۴ ب.ظ

بارو بندیلشو بسته...داره میره و من هنوزم عادت نکردم به رفتنش...هنوزم دلم میگیره از نبودنش!

از پنجره به بیرون نگاه میکنم و از آخرین دقیقه های پاییزی تو ذهنم عکس می گیرم.اما دلم آروم نمی شه...لحظه های خداحافظی همیشه سخته!بزار برم پنجره رو باز کنم......حالا شد.

آخ که چه به موقع بود بوی آتیش!....میخوام باقیشو تو حیاط بنویسم،سرده ولی می ارزه....

حالا شد.

دلم میخواد فقط نگاه کنم به درختای تو حیاط،به گنجشکای رو شاخه ها،دلم میخواد گوش کنم به صداشون...اما صدای دکمه های کیبرد ترکیب میشه و نمیشه خوب تمرکز کنم....صبر کن یکم سکوت کنم....

چقدر قشنگ میخونن...خدایا چی میگن؟!اونام میفهمن امروز چه روزیه نه!دارن قربون صدقت میرن؟!یه سوزی تو صداشونه!یعنی اونام دلشون گرفته!!امشب شب بلندیه...یلداست و من ... هیچی.

میرم کم کم آماده شم تا بریم بیرون دور دور...البته بعید میدونم بشه از ماشین پیاده شد،واقعا سرده!

 

یلداتون مبارک


پ.ن:به یادتونم،یاد همه شماهایی که ازسفره ی رنگی یلدا چیزی سهمتون نمیشه،بلندی این شبو به خاطر شماها دوست ندارم،نتونستم و نمیتونم کاری براتون انجام بدم،شرمندم،اما از خدا ظهور آقا رو خواستم از ته ته ته قلبم،به امید دیدن شادی همتون

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم