دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

بدون شرح...

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۰ ق.ظ

 

تو مطب نشستیم که متوجه خنده های ریز خواهرم شدم.با لبخند میپرسم:چیه؟میگه بلا نگیری.میگم چراااا!میگه:دارم به بقیه نگاه میکنمو و تو دلم میگم:آخی!شماها هم بنده ی خدایین!:)

خواب دیدم یکی از عوامل دانشگاه پلو نذری میده،عدس پلو بود دیدم:) ولی تمام ته دیگاش سوخته بود،سیاهِ سیاه!دقیقا نمیدونم تعبیرش چیه ولی انگار خوب نیست.نگرانش شدم.

با خواهرم رفتم مدرسه دنبال خواهرزادم یکتا،همکلاسی هاش میپرسیدن:خواهرته یکتا؟اونم میگفت نه خالمه.یکیشون به اون یکی گفت:خااااالشههههه!خدا شانس بده:)

کلی اصرار کرد که حداقل با خواهرش حرف بزن،بابا پسره باایمانه،آقاست،همه چی تمومه...گفتم وقتی قصد ازدواج ندارم چرا الکی بیچاره رو ضایع کنم!صحبت کنمو و بعدش بگردم دنبال ایرادای الکی!این انصاف نیست.گویا به خواهرشون گفته بودن:یکی رو میخوام که خدارو بشناسه و فقط منو دوست داشته باشه،با خودم گفتم:خدایا یا اون خیلی خوب نیست که منو واسش انتخاب کردی یا من خیلی خوبم که منو واسش انتخاب کردی.کدومشه؟یه مدت طولانی خبری نشد ازاین واسط.تازه فهمیدم گوشی خواهرشون افتاده بوده تو آب و تمام شماره ها پاک شده بوده و ارتباطش با واسطه من قطع شده و مادربزرگ همون آقا هم سکته زدن.وحالا با خودم میگم:خداییش داستان چی بوده خدا؟:)این همه خسارت به بندگان خدا لازم بود آیا؟من که گفته بودم نه!ولی اعتراف میکنم تحت تاثیر جملش قرار گرفته بودماااا!

یکی از نزدیکان واسه بچه توراهیشون ازم اسم خواستن.منم تقریبا تمام اسامی رو براشون لیست کردم حتی اونایی که مورد علاقه خودم بود و گذاشته بودم کنار.بین سه اسم مذهبی مورد علاقم هیچکدوم رو انتخاب نکرد ولی بین سه اسم ایرانی مورد علاقم یکی رو انتخاب کرد.با چه استرسی اسامی مورد علاقه مذهبیمو میگفتم،آخه دوتاش رو به شدت دوست داشتم :)ولی دلم نیومد وقتی ازم خواستن اون اسامی رو پیشنهاد ندم.

آهان راستی!یه مدته دلم راهیان نور میخواد!واقعا دلم میخواد...

یک ساعت دیگه باید برم بیرون واسه انجام یه کار واجب.اصلا حسش نیست:(الانم برنامه حالا خورشیدو می بینم،لاهیجان رو نشون میده،حالم جا اومد:)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم