دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰
خواهرم:مامان هدفت از ازدواج چی بود؟
مامانم:خب....
پریدم وسط حرفشو گفتم:
من.هدفش من بودم میخواست گلی همچون منو به دنیا بیاره:)
خواهرم:)))))
مادرم:))))))
هدف ازاین مهمتر اصن داریم مگه!

پ.ن:آقا تو عمرم،تااین لحظه از زندگیم این دومین خواستگاری ِ که عشقش به من، اشکمو درآورده!واقعا اشکمو درآورده
پ.ن2:دیروز آتنا و حنانه رو بیرون دیدم،باتعجب گفتن:خیلی تغییر کردی ولی ما شناختیمت!نگاااش کن حتی خط چشمم نمیکشه!:) شاید عجیب باشه ولی باشنیدن این جملشون بود که یادم اومد من یه روزی چه شکلی بودم والان چه شکلی ام!تو ذهنم انگار یه عمر مثل چندسال اخیر زندگی کردم!
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
این چهارمین نفره که امروز میره قم تا نذر کنه واسه اینکه نظرم عوض بشه درمورد خواستگاری.آخرش اینا منو ازچشم امام زمان( عج)و حضرت معصومه (س) میندازن:(
خواهرم میگه قبلا فکر میکردم تو با پوششت داری بقیه رو اینجوری اذیت میکنی،اما حالا که انقدر عوض شدی نمیتونم درک کنم چرا انقدر مدل خواستگارات عجیبن!آخه تو سنای بالا و عاشقی این مدلی اصلا قابل درک نیست!بعدشم اشکش درمیاد که نمیتونه برای اونا کاری بکنه!بعدشم ازدستم عصبی میشه و نگام نمیکنه!:(
خب الان گناه من چیه!خدایا من بی تقصیرم،خودت میدونی!عشق...اینا اگه عاشق خدا بشن عاشق بنده شدن یادشون میره....نمیدونن دیگه نمیدونن
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۳۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم
اشتباه یه دختر از اونجایی شروع میشه که اجازه میده یه پسر حرف دلشو بزنه... چون حرف دل بعضی ها انقدر قشنگ و صادقانه به نظر میاد که ممکنه فکر کنه راست مییگه:|
:)خب اکثر مواقع که راست نمیگین!
به خوباش برنخوره هااااا،باشما نبودم:)
پ.ن:برای اولین بار بود که یکی عاشق چادرم شد نه خودم!
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
دارم سؤال طرح میکنم برای 70نفر از همسن های خودم،حالا وقتشه انتقام اساتید دانشگاهو از اینا بگیرم:))))
خداییش دلم نمیاد سخت بگیرم ولی خب سؤالها پیچیده میشه یهو و ازسادگی خارج میشه وقتی میخوام طرح کنم!:|
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امروز اولین روز بود که چنین حسی رو تجربه میکردم.قرار شد برم تو کلاسی که معلم نداشتن،من تو یه کلاس و چندتا دانش آموز در مقطع ابتدائی...

وقتی صدام میزدن خانم !میرفتم به دوران مدرسه خودم!

ولی نسل عجیبی ان نسل جدید!

وقتی وارد شدم جهت احترام پاشدن،عین قدیمای خودمون،اما ما اون موقع یه برپا برجا داشتیم :|الان همچین شعر سلامی میخونن که آدم محو میشه تو معنی شعر!:)

بعدش چندنفر شروع کردن:خانم شما معلم جدید هستید؟فامیلیتون چیه؟ اسمتونو میگین؟ شما چقدر خوشکلی!منم هی سعی میکردم جدی باشم ولی خب دلم نمیومد:)

خلاصه یکم صحبت کردیمو معرفی شدیم که در کلاسو زدن،اومد تو و گفت که کارآموز جدیدم شما می تونید برید اگه کاری دارید که یهو جیییییغ بچه ها که خانم توروخدا شما نرین!منم قول دادم آروم باشن تا بمونم،اونام همچین ساکت نشستن که ...به کارآموز گفتم شما برید من می مونم این زنگ.دوباره جیییغ که هورااا! :|

در کلاسو بستمو قرار شد که وقتمونو یه جوری که بچه ها دوست دارن بگذرونیم،پانتومیمو نمایشو...

سرگرم بودیم که یهو یه دانش آموز تپل مپل از ته کلاس اومدو دستمو گرفت و گفت:خانم یه چیزی بهتون بگم؟دیدم بغض داره،گفتم جانم بگو.

گفت:مامان و بابای من از هم جدا شدن،صبا همش بهم میگه مامان و بابات بهت ادب یاد ندادن،یهو حس کردم چقدر ضعیف شدم چقدر دلم گریه میخواد!ازاینکه این بچه انقدر شکننده شده که همه چیزو ربط میده به کمبود خودش!

گفتم:چرا فکر میکنی اون منظورش اینِ!گفت: آخه همه میدونن.گفتم:قربونت برم مگه همه اونایی که مامان و باباهاشون باهم زندگی میکنن با ادبن؟همینجوری که اشک می ریخت گفت:نه.گفتم:خب نباید فکر کنی حالا که مامان و بابات باهم نیستن پس حرفای اونا به تو مربوط میشه،هرکسی میتونه بی ادب باشه و این ربطی نداره به نبود پدر و مادرت کنار هم،نباید اینارو به خودت ربط بدی،خب؟

سرشو گرفتم بالا و در حالی که اشکشو پاک میکرد گفت:باشه.رفت و نشست سرجاش.

صبارو صداش زدمو آروم بهش گفتم:صبا خانوم!گفت:خانم آخه باادب نیست،من منظورم مامان و باباش نیستن که جدا شدن،گفتم:باشه صبا خانوم،شما که میدونی شرایط دوستتو،چون شرایطش یکم فرق میکنه حساس ترِ،پس این جمله رو نگو یه جور دیگه بهش بفهمون که با کارش اذیت میشی،باشه خانومی؟همینجوری که نگام میکرد گفت:چشم.گفتم:قول؟گفت:قول.گفتم حالا برو بهش بگو منظورت این نبوده و ازش دلجویی کن تا نشون بدی چقدر خانومی.اونم رفتو دیدم بعد از چند دقیقه همو بخشیدن!

تمام امروز با خودم می گفتم:خدایا!چی میخواستی بهم بگی!اولین روز تجربم خواستی بگی مسئولیت سنگینیِ معلم بودن!خواستی بگی باید خیلی چیزارو درنظر گرفت!خواستی بفهمم چقدر بچه ها شکنندن!چقدر مسئولیت سنگینی دارم درآینده به عنوان مادر در زندگی خودم!خدایا!مرسی که حواست بهم هست.

پ.ن:تیتراژ پایانی آنام و هست و نیست خواننده های محبوب من هستن:)آقای خواجه امیری و آقای شعبانخانی!:)اتفاق خوبیِ.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

کلاس که تموم شد سه نفر بیشتر نبودیم که پرسید:

کیا مسیرشون...؟

گفتم من از اون مسیر رد میشم،گفت:پس باهم میریم.

تا یه جایی سه تایی پیاده می رفتیم،نفر سوم که گفت من سریع تر میرم استادمون مخالفت نکرد!من موندمو خودش.سوار ماشین شدیمو کم کم صحبت کرد و خیلی صمیمی شاید ازخصوصی ترین قسمت زندگیش برام گفت.اعتمادش به من خیلی متعجبم کرده بود!با هم حرف زدیم خیلی زیاد و از یه جایی به بعد ازهم جدا شدیم.

خوشحالم که بهم اعتماد کرد بااینکه هنوزم نفهمیدم چرا!خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم،دل بزرگی داره و...

چه کسی میداند این دل بزرگ چه دنیایی را گذرانده تا بزرگ شده!

چی میشه که آدما مورد اعتماد میشن بی هیچ آشنایی قبلی!من برام پیش نیومده!

پ.ن:کلی تو همین پست میگم که کنجکاوی برطرف بشه:)استادم خانم هستن:)فکر کن من بشینم کنار استاد آقا و هم مسیر بشم!بله باافتخار اُملم باتفکری بسیار قدیمی و چنین کاری نخواهم کرد.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
جدیدا یه سری برداشت های جدید پیدا کردم که دوست نداشتم پیدا کنم...نمیدونم یا نمیگم درسته اما برداشتیِ که قبلا کاملا ضدشو داشتم.
اساتیدی که جدیدا وارد دنیام شدن منو به این نتیجه رسوندن.خلاصشو میگم فقط؛
ِفکر میکردم هم کفو بودن بیشتر از هررررر چیز دیگه ای تو اعتقاد خلاصه میشه اما دیدم انگار شرایط زندگی خیلی زیاد میتونه تاثیرگذار باشه و اعتقاد رو تحت تاثیر قرار بده و نوع تفکر آدما رو در عیییییین شباهت های اعتقادی و به مرور خود آدما رو حتی ازهم دور کنه...
چقدر این موضوع برام دوست نداشتنی ِ!!!:(
پ.ن: یه اتفاق مهم دیگه هم اینکه!من اولین آزمون زندگیمو بعداز تحولم چند روز پیش دادم.اهل تقلب بودم قبلا،هم تقلب میدادم هم میگرفتم،اما آقا اینبار اصلا این کارو نکردم!باورم نمیشه!اصلا انگار تو ذهنم یه چیز بود:تو میبینی خدا و من نمیخوام تو منو اینجوری ببینی!دوسش دارم خوووو:)این از منطق دینی و قوانین کشور و اطلاعات مذهبی و شنیدن فتواها حاصل نشده اصلا!فقط حاصل علاقست همین.
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
چهار جلسه س هنرجوشم...
استادم که خرداد ماهیِ عین خودم،و روانشناسِ حسابی و خیلی هم دوسش دارم،صدام میزنه مهربون!!!
نمیدونم چرا نمیتونم باور نکنم ازته دل نباشه!
خب که چی!تعریف میکنم انرژی بگیرم مهربونتر باشم،خودشیفته هم...:) منم آقا منم
خوشم اومد،به نظر من قشنگه آدم اطرافیانشو باخصوصیاتی که بارزِ صدا بزنه هااااااا،نه اینکه الکی:عشقم،عجیجم،نفسم،جیگرم،کبدم و و و .... اه اه بدم میاااااااااد
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۵۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

میرفت سرکار که پیام داد...

گفت: یادته همش میگفتی دلم یه آدم پاک میخواد که گذشته ای نداشته باشه؟(منظورمون بیشتر در زمینه عاشقانه ست،چون به شخصه خطاهای کوچیک دیگرو اگه توبه باشه بعدش و خدا ببخشه،منم میتونم فراموش کنم، اما زمینه عاشقانه رو بنده عاجزم)

گفتم:آره همیشه همینو میخواستم

گفت: یادته میگفتم نمیشه،همشون یه گذشته ای داشتن تاحالا؟

گفتم: آره،همیشه گفتی.

گفت: یکی پیدا شده تو زندگیم که هیچ گذشته ای نداره.اینبار اشتباه نمیکنم و مطمئن شدم پاک ِ،میدونی که !من خیلی زرنگمو میتونم بفهمم واقعیتو...[(همیشه میگه تو دیرتر به حرفام میرسی، چون تجربم بیشتره:)]

این همیشه بزرگترین خواسته زندگی من ِ، اینکه یکی بی هیچ گذشته ای تمام آیندم باشه.اصلا مگه داریم اتفاق قشنگتر از این تو زندگی یه آدم!

همینجوری که خیره شده بودم به مهر و داشتم تو ذهنم شخصیت یه آدم بی گذشته رو تصور میکردمو درحال ذوق زدگی بودم که وای بالاخره معلوم شد که هستو فلان، اصلا یادم رفت دعاهای بعداز نمازمو!!!!!داشتم تو خیالم اون آدم بی گذشته رو کنارش می دیدم و لبخند میزدم به دوستمو بهش تبریک میگفتم،اما به خودم که اومدم،دیدم دعاهای امروزم مدلش فرق کرد!

وسط خیالم یهو گفتم،درسته من مثل اون تجربه ندارم که زرنگ باشم،ولی دلم به یکی مثل تو خوشه،تویی که زرنگ تر ازش نمی بینم،تویی که قابل اعتماد تر ازش نمی بینم.جز تو هیچکسو باور ندارم.پس من زرنگ ترم که به تو اعتماد دارم نه به تجربه هام!:)

دیدی گول نخوردم و از بی تجربه بودنم ناامید نشدم؟!:)به تجربه اعتقادی ندارم چون مطمئنم که:همه دنیا بخوادو تو بگی نه، نخوادو تو بگی آره تمومِ.

پ.ن:ماجراشون تموم شد!اینم ناتموم موند...عشق!هه!:)))ای بابا ای بابا ای بابااا

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم
آقا من همیشه حس میکردم اینایی که فاصله رو رعایت نمیکنن و موقع برداشت پول از خودپرداز نگاهشون به جلوییِ رو دوست ندارم!
امروز یکم نظرم عوض شد!:)
خانوم خیلی کارش طول کشید منم کاااملا غیر ارادی نگاه کردم ببینم چیکار میکنه!
خانوم پشت سریم پرسید:چی شده پول نمیده دستگاه؟
گفتم:چرا داد،الان دارن انتقال وجه انجام میدن!
:)))تازه فهمیدم چقدر حواسم به نفر جلو بوده وخیلیییییی خندم گرفت که اصلا نفهمیدم و ازدستم دررفت!
خلاصه اینکه گاهی من خودم بدترم:)
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم
بعد ازشنیدن پایان تلخ سانچی اومده سراغم،یه بغضی که عجیبِ،یه جور حسِ عصبانیت ترکیب شده باهاش، که این بغض نه اشک میشه نه میشه قورتش بدم!
صدای خانم الیا محتشمی تو برنامه حالا خورشید(همسر سرمهندس نفتکش سانچی)تو گوشمِ...وای خدایا...چقدر نفس کشیدن سخت میشه وقتی بدونی همسرت نفس کم آورده!من طاقت این دردا رو ندارم!واقعا نفسم بند میاد خودمو جای خانم محتشمی میذارم!خدایا صبر صبر صبر میخوام برای بازماندگان...
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۳:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

تجربه بهم ثابت کرده،این جمله ها از مزخرفترین جمله هاییست که یک انسان به عنوان یک خواسته معقول،به زبون میاره.

من عاشق آدمهای مهربونم ولی مقابل خودم،نه بقیه.

من عاااشق آدمهای مغرورم ولی مقابل بقیه ،نه خودم.

من عااشق آدمهای آرومم ولی مقابل بقیه،نه خودم.

و و و ...

خب کسی که مغرور است،کسی که آرام است،کسی که اجتماعی است،کسی که شوخ است،کسی که جدی است و و و ... این 90%ش همینِ!چرا انتظار داریم یک انسان کامل به پستمون بخوره!مگه خودمون دقیقا همونی هستیم که طرف مقابل میخواد؟چرا همیشه میخوایم طرف مقابل همونی باشه که میخوایم؟

طرف میگه من عاشق شوهرم هستم،فقط دوست دارم مثل برادر شوهرم کمی از همسرش مقابل خانواده خودش حمایت کنه،یعنی به خاطر من جلوشون وایسه.

میپرسم برادر شوهر شما به خاطر همسرش مقابل خانوادش وامیسته؟میگه آره.میپرسم:به خاطر خانوادش مقابل همسرش چی،وامیسته نه؟میگه آره.بعد خودش مکث میکنه،لبخند میزنه میگه،البته شوهر من کلا در هردومورد حرفی نمیزنه،یعنی نه دفاع از من نه خانوادش:)میگم همینو میخواستم بگم بهتون،حالا بازم دوست دارین شوهرتون مثل برادر شوهرتون باشه؟

میخنده و میگه:نه،واقعا نه.


پ.ن:البته ایمان واقعی میتونه مانع بروز خیلی از خصوصیات منفی باشه!پس تو این زمینه اصلا قیاس نشه خواهشا.با تشکر:)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم


آقا ما یه زمانی کمتر نیشمونو باز میکردیم چال رو گونمون معلوم نشه!حالا عمل میکنن،راه به راه لبخند میزنن چالشون آشکار بشه!یعنی خیلی از لبخندها هم دیگه با جراحی رو صورت نقش میبنده،هیچ عمقی نداره!آدم نمیدونه طرف به خاطر چالش میخنده یا به خاطر ما!والا به خدا!

شمال زندگی میکردیم که یه روز دائیمینا ازتهران اومده بودن خونمون.کل خانواده با دختر دائی ها و پسر دائی ها و نوه های کوچیکتر،نشسته بودیم دور هم،بعد از یه صحبت چندین دقیقه ای یک سکوتی حاکم شده بود که یهوووووو:(

بچه دختر دائی بنده با انگشت اشاره منو البته چال رو صورتمو به مامانش نشون داد و گفت:مامااااان چرا معصومه ازاینا داره(نمیتونم اسمشو بگم) ولی من ندارم !؟طفلی دختردائیم مونده بود چه جوری جمش کنه،هیچی دییگه چند نفر که نزدیکم بودن وشنیدن شروع کردن به خندیدن،منم بعدش خنده هام خشکید رو لبام!از ترس اینکه مباادا این وروجک دوباره بره تو فاز من!

یکی از این وروجکا بخوره به پست این خانوما لبخند یادشون میره:))

شورشو درنیاریم،بذاریم حداقل لبخندها واقعی باشن، خواهش می کنم،خوااااهش می کنم.

پ.ن:من همیشه عاشق چال گونه بودم،اصلا از الان دعا می کنم که فرزندم ...حالا بگذریم:)فقط از نوع طبیعیش رو می‌پسندم،منظورم اونایی نبودن که طبیعی دارن این نعمتو عزیزان دل.فقط خواستم بگم بابا اگه انقدر درگیر ظواهر بشیم اصلو فراموش می کنیم اینجوری!همه بنده های خدا خوشکلن بخدا،چون بنده های خدان

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۳۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چه لحظه بد ووحشتناکیِ،اون لحظه که همکلاسی دوران مدرستو میبینی تو یه محیط اداری و از پشت میز پامیشه میاد بغلت میکنه و با اشتیاق میگه:معصوووووووووومه!هنوزم اینجاییییی!!!!فکر کردم برگشتی شمال!در حالی که بقیه دارن نگات میکنن که عکس العمل تورو مقابل ایینهمه محبت ببینن،اونوقت هر چی تلاش می کنی یادت بیاد اون اسمش چی بوده نمیشه!به فامییلیش فکر میکنی بازم نمیشهو یادت نمیاد،ومجبوری در جواب بگی:عزییییییییییزم چطوریییی؟

من هفته بعدم باید برم!باز بگم عزیزم!:(من واقعا شرمندم مقابل این همه محبت!چراااا من اسمشو یادم نییییست!حتی فامیلیشم یادم نیست!:(((

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چند بار یه کارو انجام داد درحالی که من هربار تذکر دادم که خواهشا تکرار نشه (مثلا فلان جمله رو دوست ندارم).در این شرایط انجام مجددش از نظر من،یعنی بی توجهی به حرف من و این آزار دهندست.

ایندفعه که تکرار شد واقعا عصبی شدم،عصبی هاااا!یکم تن صدام رفت بالا ولی سعی کردم آروم بشم.و با تن صدایی ملایم یهو گفتم: دفعه بعدی اگه تکرار بشه....چند ثانیه مکث کردم،موندم چه تهدیدی کنم!اگه تکرار بشه چیکار کنم که غیرانسانی نباشه!هیچی به ذهنم نرسید یهو گفتم:اگه تکرار بشه تا چند روز باهات حرف نمیزنم میدونی که اینکارو میکنم.

بعدش دیدم ای وای!تا *سه روز نمیشه ادامه داد!گفتم:خدایا قول میدم سر دو روز جمعش کنم:)

کنترل خشم فقط همون اولش سخته،یکم تحمل کنیم میگذره و تموم میشه.

*(دو مسلمانى که سه روز با هم قهر کنند و آشتى ننمایند، هر دو از اسلام بیرون مى ‏روند و میان آنان هیچ پیوند دینى نیست و هر کدام از آنها پیش از دیگرى با برادرش حرف بزند، در روز قیامت زودتر به بهشت مى‏ رود.)


پ.ن:در راستای این حرف نزدن یه تجربه تلخ دارم.یک بار تصمیم گرفتم با فلان شخص وارد بحث نشم چون همیشه آخرش بی نتیجست وممکنه دلخوری ایجاد بشه.اما بعدش نتونستم تصمیمو اجرا کنم.از این رو، خودمو تنبیه کردم.یک روز روزه سکوت گرفتم، اون روز خیلی روز سختی بود برام و اذیت شدن اطرافیان،ولی واقعا بعدش درست شدم:))

مادرم میگه، سکوت تو بدترین شکنجست!:))


+دیشب خواب دیدم که یکی یه دسته گل بهم داد.منم اونو چیدم تو گلدون،طبق عادت بیداریم یکم دور شدم تا ببینم چطوره.یهو دیدم همشون گل نرگسن...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۰:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم