دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

تو راه خوشحال بودم، برای اولین بار بود می رفتم،نمیدونستم خوشم میاد یا نه!میگفتم خدایا،فقط حالم اونجا خوب باشه،حس خوب داشته باشم تا بازم دلم بخواد برم...

رسیدم مخابرات،فریبا بعد از من اومد....رفتیم بپرسیم که کدوم اتوبوس واحد میره مصلی...گفتن اون واحدو میبینین، رایگان جمعه ها میره مصلی...

این یه حس خوب ،که معطلی نداشتیم و برای منی که خیلی آشنا نیستم به همه جای شهر عالی بود...

سوار شدیم و کمی بعد رسیدیم....

گوشه حیات یه آب خنک از آب سردکن خوردیمو رفتیم داخل....خیلی بزرگ بود و خاص،نور فقط از پنجره ها می تابید و یه جورایی رویاییش کرده بود برام...نشستیم ،سجاده کوچولومو باز کردم،چادرمم عوض کردمو شروع کردم به لذت بردن از فضا و صوت قرآن:)خلوت بود خیلی،اما تا قرآن خونده بشه و یه سخنرانی کوتاه از یه جانباز بشنوویم،دیدنی شده بود،فریبا گفت برگرد ببین چه خبره!سرمو که برگردوندم خندیدم و ذوق کردم... 

خلاصه نمازمونو خوندیم و رفتیم جلو پنکه آبی که کمی خنک شیم.بعدشم راه افتادیم سمت بیرون که دیدم واحدها ردییییییف وایسادن تو صف!تصوری نداشتم تااینکه پرسیدیم و گفتن هرکدوم مسیر خاصی میرن.چون خونمون سر نبشِ حق انتخابم میره بالا و میتونم سوار دوتا واحد بشم پس تو این موردم مشکلی نداشتم و راحت میشد برگردم،چه حالی میکردم ازاین احترام گذاشتن به نمازگزارا!

خلاصه از دوستم جدا شدمو سوار شدم.چند دقیقه بعد دوستم پیام داد اینم رایگانه هاااا:))

توراه گاهی لبخند میزدم باخودم و میگفتم:

معصومه تو کجا،نماز جمعه کجا!خدایا چه کردی بامن!بعدش خودم میخندیدم به خودم و قشنگ تو ذهنم صداش میومد:خخخخخخ

همیشه فکر میکردم چقدر حوصله میخواد نماز جمعه اما حالا فهمیدم حوصله نمیخواد فقط عشق میخواد...

عاشق بشییییین، نماز جمعه بریییییییییین، صفففففا کنییییین ،خدافــــظ:)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وقتی تبلیغ کنسرتشو دیدم با خودم گفتم،کاش چندسال قبل میومدی،زمانی که من شخصیتتو دوست داشتم!اما الان فقط صداتو دوست دارم و نمیدونم همین کافیه برای اینکه پول خرج کنم برای خرید بلیط کنسرتت یا نه،کافیه برای اینکه ذوق زده بشم یانه....انگار نه...

چرا آقای خواجه امیری! چرا وقتی پست گذاشتین و از روحانی حرف زدین و گفتین نظر شخصی من ایشونه و من کامنت گذاشتم پاک کردین!:(من که چیز بدی نگفته بودم!من فقط گفتم وقتی نظر شما به سرنوشت مردم گره خورده دیگه نمیتونید بگید نظر شخصی،پاکش کردید!بعد دوباره پیام دادم چرا پاکش میکنید!دوباره پاکش کردید!گفتم واقعا متاسفم و بازهم ....

دیگه واسه آقای خواجه امیری ذوق نداشته باشم واسه کنسرت هییییییییچ خواننده ای ذوق ندارم:(

چقدر دوست نداشتن بعضی آدما و بعضی چیزا،سخت و آزار دهندست...

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم
کلاغ هم قشنگه،اگه در شرف مقایسه با طاووس قرار نگیره
(حسین رفیعی/لوتوس)
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم



چقدر من قبول دارم تحلیلهای این بشرو...
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

اگر...

(اینو ببینید من چیزی نگم)




موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

اگر حزب اللّه لبنان و یمن نبودند...



دریافت

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بسم الله النور...
صَلی الله علیک یا اُماه یا فاطمه الزهرا"سلام علیک"
وَلاتَحسَبن الذینَ قُتلوا فی سَبیل الله اَمواتا، بَل احیاء عند رَبِهم یُرَزقون
هرگز نمیمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جدیده عالم دوام ما...
 

چند ساعتی بیشتر به رفتن نمانده است، هرچه به زمان رفتن نزدیک تر می شوم قلبم بی تاب تر می شود...نمی دانم چه بنویسم و چگونه حس و حالم را بیان کنم...نمی دانم چگونه خوشحالی ام را بیان کنم و چگونه و با چه زبانی شکر خدای منان را به جای بیاورم...به حسب وظیفه چند خطی را به عنوان وصیت با زبان قلم می نویسم...
نمیدانم چه شد که سرنوشت مرا به این راه پر عشق رساند... نمی دانم چه چیزهایی عامل آن شد...

بدون شک شیر حلال مادرم، لقمه حلال پدرم و انتخاب همسرم و خیلی چیزهای دیگر در آن اثر داشته است...
 

عمریست شب و روزم را به عشق شهادت گذرانده ام... و همیشه اعتقادم این بوده و هست که با شهادت به بالاترین درجه ی بندگی میرسم...

خیلی تلاش کردم که خودم را به این مقام برسانم اما نمی دانم که چقدر توانسته ام موفق باشم...
 

چشم امیدم فقط به کرمخدا و اهلبیت است و بس امید دارم این رو سیاه پرگناه را هم قبول کنند و به این بنده ی بدِ پرخطا نظری از سر رحمت بنمایند...
که اگر این چنین شد؛الحمدالله رب العالمین...
اگر روزی خبر شهادت این بنده حقیر سرا پا تقصیر را شنیدید؛ علت آن را جز کریمی و رحیمی خدا ندانید...
اوست که رو سیاهی چون مرا هم می بخشد و مرا یاری می کند...


هنوز هم تازه ای،هنوز هم اسمت که می آید، یاد آن عکس می افتم،همان عکسی که نمیدانستم تو به اسارت گرفته ای یا به اسارت گرفته اند تورا!!!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

قرار شد با دوستم،صبح بریم بیرون.اول دور دور تو شهرو بعد کمی خرید و بعدشم ناهارو بعدشم امامزاده..

بعداز دور دور،رفتیم رستوان ایتالیایی(...)سیر نشدم!آخه غذا که بهم نچسبه سیر نمیشم...حیف اون پول!

خلاصه یه کیجنی دیدیم تو لیست که با سس آلفردو بود، سفارش دادیمو یه  چیکن کردن بلو و نوشیدنی موهیتو:)))) تااینجاش خوشمزه بود...

چند دقیقه بعد؛

بفرمایید خانوم این کیجن سس آلفردوتون

من:| دوستم:|

چی بود؟سیب زمینی که بهش سس زده بودن.خب تااینجا که هیچی پول پر،خنده بودو با اهنگ ملایم سعی میکردیم خونسرد باشیم...شروع کردیم و چند دقیقه بعد؛

بفرمایید خانوم چیکن کردن بلوتون

من:|دوستم:|

چی بود؟ یه ظرف پر از سالاد که دو تیکه مرغ سوخاری همراه پنیر روش بود.

همش تقصیر دوستم بود 😕هی گفت یه بار بیاحالا!!من رستوران غذای خونگی رو ترجیح میدادم بابا اینا چیه!!! ایرانی باشی بری رستوران ایتالیایی آخه!عشق است غذاهای خودمونو خدایی.

خلاصه باز دوستم خوش اشتها بود هرچند میگفت دیگه نمیام ولی خورد من که دیدنی بودم موقع خوردن...چه طعمای مزخرفی!

رفتیم که حساب کنیم دقیقا همون لحظه برق رفت،خانوم محترم پرسید نقد ندارین؟ماجفتمون فقط کارت داشتیم...مبلغم بالا بود خب،گفت برید نزدیک اینجا پول بردارین، دوستم گفت بیا بریم که دیدم خانوم بد نگاه میکنن،گفتم:نه،من هستم گرو ایشون برمیگردن.خندیدیم...دوستم اومدو گفت خانوم نمیده پول اونجا هم مشکل پیدا کرده!رو به دوستم گفتم:ظرف بشوریم؟که زد زیر خندهو خانومه هم بله و خلاصه ...اینترنتی پرداخت کردیم و بعدش راه افتادیم سمت امامزاده که خارج از شهر بود،دقیقا وقتی اذان میگفت گوشیم، تو حیاط امامزاده بودیم، وضو گرفتیم و نمازو زدیم به رگ و یه ساعتی نشستیم اونجا، دنج وخلوت.پیرمردی که اونجا کار میکرد پرسید تنهایید؟ گفتیم آره، ناهار؟!گفتیم خوردیم.چند دقیقه بعد با سینی چایی اومد،کولرم ره انداخت و رفت. بااینکه به شدت حساسم در حد چییییییییی!ولی انقدر ار مهمون نوازیش خوشم اومد که خوردمو دعا کردم براش:) چایی تو امامزاده! انگار مهمون آقا بودیم، یه جور دیگه بود طعم اون چایی! روز جالبی بود... امامزادش که حالمو جا آورد...

اینم یهویی من اونجا،سوره رعد...اندیشیدن چقدر برای خدا مهمه، چند بار تکرار کرده اینجا!
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

جدی جدی معلم شدیا

-ان شاءاللّه ،اگه خدا بخواد 

معلم فناوری!؟فناوری خشن ِ، به تو بیشتر میاد معلم نقاشی باشی

-من:|

نه جدی!اسم کامپیوتر بیاد آدم یه چهره دیگه مدنظرش ِ، تو رو میشه معلم هنر تصور کرد، این بهت میاد

-من:|

خودم دارم به خودم نگاه می کنم! ظاهرم شاید هنری باشه ولی اخلاقم کامپیوتریِ، صفر و یکی :)


امیدوارم به اندازه تصور بقیه مهربون باشم،از الان واسه مهر یه حال عجیبی دارم!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

مامان از بیرون اومد...

نایلون میوه دستش بود،جابه جاش که کرد گفت: یه خانومی بود معصومه تو بازار وقتی گفتم گرمه،گفت آره، ما کولر نداریم خونه،یکم از مشکلاتش و بیماری همسرش گفت که تو آتیش سوزی دچارش شده بود.

یه لحظه فکر کردم پنکه هم ندارن،انگار یهو یه بغضی نشست تو گلوم،قلبم درد گرفت،حس کردم درد قلبمو،پرسیدم: پنکه چی؟کاش می‌پرسیدی مامان پنکه رو میشد خرید.گفت نه،نپرسیدم راستش...خیلی باهم نبودیم، گفتم شاید بر بخوره بهش.

کمی گذشته بود که یه ظرف میوه آورد جلوم،دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو،دلم پر بود بادیدن میوه بغضم ترکید!!!!!!!!!!به این فکر میکردم خیلی ها نمیتونن بخورن...چون ندارن که بخرن!زدم زیر گریه،سریع رفتم که آب بزنم به صورتم،مستقیم سرویس بهداشتی ،اشکام می ریخت!هق هق!مگه بند میومد!چشما قررررمز!اومدم بیرون مامان فهمید حالا هی میگفت:معصومه نمی خورد ندار باشه و گفت خونمونو تعمیر کردیم،خونه داشتن دختر...آروم نمیشدم واقعا نمیشدم!تاچند دقیقه به میوه نگاه میکردم دوباره بغض میکردم!عین دیوونه ها دقیقا عین دیوونه ها!

خدایا دلم گرفته....

اونایی که دستشون بازه و میتونن،توروخدا،تو رو جون هر کسی که واستون عزیزه، تو این روزا کمی هوای همو داشته باشیم ،حال بعضیهامون خیلی بده ...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم
((خدایا ممنون که عشقمو آفریدی))
واقعا این جمله اگه از ته دل باشه، چه جمله زیبایی میشه!
خدایا ممنون که ...انصافا الکی به کار نبرین،خیلی جمله ناب و خاصیِ
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وقتی کارامو دید اونم اتفاقی،تعجب کرد،میخواست علاوه بر فناوری،تدریس یه درس دیگه هم بسپره بهم،که از پایه اول شروع میشد تا ششم،درواقع اینطوری بخش اداری کنسل میشد کلا و فقط معلم بودم،من عاشق این بودم که فقط معلم باشم و توان تدریس تو درس و پایه ای که میخواستن بهم بسپرن هم داشتم،اما خب همون لحظه گفتم نه.بقیه گفتن چرا!قبول کن!خیلی خوبه!

ومن گفتم نه....نه چون حس میکردم باید یکی که رشتشو گذرونده درس بده،نه چون قرار بود بابتش حقوق بگیرم و نمیخواستم دغدغه حلال نبودنش رو باخودم حمل کنم.چندروز پیش که یه شخص کاملا مرتبط رو دعوت کردن برای تدریس درس مربوط ،خوشحال شدم بادیدنش،با خودم گفتم اگه آدما راضی باشن به حق و روزی خودشون و انصاف و وجدانشون رو نادیده نگیرن،همه میتونن کنارهم کار کنن و درآمد داشته باشن.فقط کافیه طمع نکنن همین...

خدایا مراقبم باش،خیلی سخت شده ولی میخوام خوب زندگی کنم

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم



تنها مخاطب خاص زندگی ام،یکتای من! این چه حالیست؟:)
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم