دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

اینکه تو جمعی همه یا اکثریت حرف همو بفهمن خیلی خوبه.اما یه جاهایی ممکنه انقدر توهین به اعتقاداتت بشه که ترجیحت سکوت باشه.برای منِ حاضرجوابِ لجباز،سکوت زمانی تعبیری مثل مردن تدریجی رو داشت.

اما حالا برای حفظ ارزشهای اعتقادیم گاهی سکوت میکنم،برای حفظ حرمت ها گاهی سکوت میکنم،برای حفظ شأن خودم گاهی سکوت میکنم،برای جلوگیری از بگومگو یا ادامه دار شدن یه موضوع بیخود که نتیجه ای نداره وقرار نیست هم داشته باشه چون اصل موضوع مشکل داره، گاهی سکوت میکنم،سکوت میکنم چون نمیخوام بعد از اتمام گفت وگو،رابطم با بالایی خط خطی بشه.اینکه قدرتشو داشته باشی و ازش استفاده نکنی در زمینه منفی،مثلا همین که برنده بودن وقتی به قیمت شکستن و رد شدن از خط قرمزهای خودت باشه رو نخوای،حس قشنگی داره،شاید شاااید گاهی اون لحظه سخت بگذره اما بعدش انقدر از اینکه سکوتم هزارتا تعبیر داشته درحالی که اگه حرف میزدم شاید فقط یک تعبیر وشاید اون هم غلط،حس بهتری دارم.

چقدر حرف زدن برام مسخره شده.

پ.ن1:من سکوت میکنم که بی احترامی نکرده باشم طرف تو تلگرام پیام داده:‏به بعضیام حتی در حالت سکوتشون باید بگی " خفه شو" ،تو نمیدونی برای چی گفتی ولی اون خوب میدونه چرا شنیده...

:))))یعنی واقعا موندم!امان ازدست ما آدما امان!مثل اینکه باید رو سکوتمم کار کنم!خودمونیم چرا بعضیا حتی طاقت سکوت رو هم ندارن!؟

پ.ن2:نکته ،باتوجه به اشاره ظریفی که یه دوست داشت باید بگم،سکوت من تهاجمی نبود،یعنی خوب بلدم سکوت تهاجمی رو،ولی وقتی میگم قصدم ازسکوت کنترل خودمِ برای جلوگیری از بی احترامی،یعنی ازش استفاده نکردم.واسه همین گفتم سکوتم هزار تعبیر داره،این یعنی میتونه برداشتی غیر از این هم داشته باشه.حالا نظرتون چیه درمورد چنین افرادی که سکوت آزارشون میده؟!

پ.ن3:آدم معمولی مخاطب خوب بنده،ممنون که فکرکردید و جواب دادید،از تحلیلتون خوشم اومده که ترجیح دادم تو همین پست جواب بدم.باید بگم آهااااان همینه:)با توجه به شناختی که روی من دارن سکوتم رو تفسیر میکنن و چون تقریبا میدونن کجا تو چه شرایطی چه جوابی دارم سکوتم رو دوست ندارن هرچند به رسم ادب باشه.ولی نمیدونم مقابل غریبه ها این سکوت میتونه همین اندازه آزار دهنده باشه یا نه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امشب که زلزله رو احساس کردم فکر کردم سرم گیج میره!تعادل نداشتم و این حس بدی بود...حالا فهمیدم چه شکلیِ زلزله!به دنیا که اومدم زلزله بود و مامانم امشب داره از اون روزا برام میگه،خندم گرفته چون یه جورایی لحن بابام تو ذهنم مرور میشه.از بدترین خاطره ها بهترین رو می ساخت.

دارم اخبارو پیگیری میکنم...30نفر کشته تا این لحظه اعلام شد.صبر برای بازماندگان آرزوی قلبی منِ.

همینجوری ازدوستان حلالیت می طلبیدیم چند دقیقه اولیه،بعد ازنماز جدی جدی برای لحظاتی انتهای زندگی رو تصور کردم.نمیدونم چرا نمی ترسم!حس میکنم اگه خدا بخواد خب چیکارش میشه کرد!ان شاءاللّه خیرِ.

حس عجیبیِ فکر کردن به اینکه امشب شاید شاااید شب آخر زندگی باشه...کی میدونه آخرین لحظه زندگیش چند سال چندماه چندروز چند ساعت یا چند ثانیه دیگست!!نه واقعا!چقدر دوست داشتم بخشیده بشمو از دنیا برم:(اگه قسمت شد و زنده موندیم باید بیشتر بهش فکر کنم خیلی بیشتر.

خدایا!این یه نمونه کوچیک بود میدونم...این تلنگرا چی میگه جز اینکه ما هیییییییچی نیستیم.ما ناچیزیم کوچیکیم ،نمیدونم حالا که به خیر گذشته این احساسو دارم یا نه یه احساس عمیق ِ قلبیِ!اما با یه ذوقی یه جوری خاص امشب دوستت دارم،از بزرگی تو و کوچیکی خودم خندم میگیره:))) خیلی مسخرست منم کردن مقابل چنین خالقی!کاش این تلنگرا کمی فکرمونو مشغول کنه.همه سرگرمیم،یه عده از همسایه ها دارن خونه هاشونو ترک میکنن،امشب استغفار چه حالی میده...خداییِ من،خدایی دوستت دارم.

پ.ن:ایران تسلیت:(

پ.ن2:حالم واقعا بدِ،تحمل درد کشیدنِ بقیه رو ندارم...اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

پ.ن3:میشد.میشد ساختمون ها مقاومتر باشن،میشد کشته ها کمتر باشن میشد!خدایا....کاش مسکن های مهر رو کمی بامهر بیشتر می‌ساختن کاش کمی بیشتر به امنیت مردم فکر میکردن کاااااااش...خدایا جواب گناهامون بود یا حکمت و امتحان ،جفتش آرامش خاطرِ،فقط تصور اینکه ما مجبورت کرده باشیم قدرت نمایی کنی ناراحتم میکنه:( مارو ببخش

پ.ن4:سایت شایعات اعلام کرده مسکن مهر فقط 2فوتی داشته.این سایت یکی از مطمئن ترین هاست برای من.

پ.ن5:هارپ!نه!به این مورد فکر نکرده بودم!خدایا!:( یعنی...؟:((

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۴۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم

شاید اگه خواب دیشبم تو محیط مدرسه نبود یاد دفتر خاطرات قدیم نمی افتادم.همون دفتر خاطرات که جایزه شاگرد اول شدنم بود تو دوران راهنمایی.رفتم سراغ دفترم.یادمه پشت دفترو اختصاص داده بودم به عوامل مدرسه.یادمه هنوز قیافه خانم رنجبر مدیر مدرسمو یادمه...باجذبه بود،به ندرت به چشمای کسی نگاه میکرد و وقتی نگاه میکرد یا داشت بهت افتخار میداد یا اینکه حتما قرار بود با چشمای پراز حرفش تند برخورد کنه باهات.کلمات تند به کار نمیبرد و فقط نگاه تندش حساب کارو میداد دستمون.فکر کن من بین این همه عوامل مدرسه دوست داشتم همین خانم رنجبر تو دفتر خاطراتم برام بنویسه و اولین نفر باشه!کلا آدم جالبی بود،خیلی صادق بود خیلی.

یادمه یه روز سر امتحان بچه ها اعتراض می کردن که خانم این سوال تو کتاب نبود اصلا نگفته بود چنین چیزیو،اونم گفت:بنویسید حرف نباشه.همه ساکت شدن.اومد بالا سرمو گفت:پورابراهیم بود یا نبود؟ منم که هم دوسش داشتم هم می ترسیدم ازش،گفتم:نه،نبود.چندقدمی رفت جلو و باصدای بلند گفت:نمره این سوال پخش میشه ،به این سوال جواب ندید.نمرشم زیاد بود،بچه ها هم خوشحاااال.الان که دفترخاطراتو آوردم بیرون و به نوشته ها نگاه کردم حس عجیبی پیدا کردم  شبیه دلتنگی.با هر خاطره ای که خوندم یه روزای خاص رو مرور کردم...چقدر نوشتن خوبه!و چقدر نوشتن بقیه در مورد ما خوب تر!

بعضی از این دوستان دوره راهنمایی هم عجب خاطراتی برام نوشتنا!اون موقع ها من فازم این چیزا نبود!هر چی فکر میکنم ببینم من اون موقع به کسی فکر میکردم یانه!چیز خاصی یادم نمیاد!فرض رو هم میذاریم بر اینکه به کسی فکر می کردم اصلا اون بعضیا از کجا میدونستن!من که آدم درون گرایی بودم و هستم!نامردا بعضیاشون یه جوری نوشتن که خودمم شک کردم طرف کی بوده!این دفتر خاطراتا خیلی خطرناکن هااااا!!!!!! گمو گورش کنین آقا! ؛)

اینم یه نمای کلی از دفتر خاطرات و نوشته خانم رنجبر...این عکسها هم پشتش فال خردادماهی ها بود که گذاشتمش صفحه اولیه آلبوم دفترخاطراتم...هدفم حفظ نوشته هاش بود نه خود عکس ها!آخه خیلی خوب توصیفم کرده بود:)

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۳۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نگفتــه بودی دوستــم داری
اما...
گفتــه بودی،آدم!
وقتش را که با کسی می گذراند،یعنـی...
دوستــش دارد.

نمیدانم!من کسی نبودم یا...
تو آدم نبودی؟!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۶ ، ۰۱:۲۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

فکر میکردم چون گذشته سختی رو گذروندی حسابی پخته شدی،مرد زندگی شدی و میشه بهت تکیه کرد،اما گذشته سختت تو رو نساخت، عقده ایت کرد بیمارت کرد.

ازروز محضر تا الان هزارتا فکر کردم،هزار راهو رفتم،انتقام تلافی شکایت تنفر خودکشی فرار،هرکاری که بتونم عذابت بدم ولی پشیمون شدم،آره!توهرچی رویا ساخته بودمو خراب کردی اما عوضش یه حقیقتی رو برام روشن کردی،که هیچ رابطه و جدایی ،هیچ عشق و علاقه ای ارزش خودکشی نداره ارزش انتقامم نداره حتی ارزش فکر کردنم نداره!میدونی ارزش چیو داره؟

فقط یه تجربست،یه تجربه بدست میاری،همین.

فرزین رحیمی، من امشب سخت ترین کار دنیارو انجام دادم،بخشیدمت،نه به خاطر اینکه تو لایقشی،به خاطر اینکه میخوام آروم باشم،وقتی ام آروم باشم دوباره رویا می سازم،آرزو میکنم،می مونم کنار خانوادم،منتظر مردی میشم که لایق عشقم باشه...😊

(یلدا[الهه حصاری]/سریال هشت و نیم دقیقه)


زمانی که سریال هشت و نیم دقیقه پخش میشد،لحظه لحظشو دراوج لذت می دیدم،واسه همین خیلی به اینکه دیالوگارو بنویسم فکر نمیکردم،الان تکرارشو می بینم و بازم خیلی دنبال نوشتنش نیستم چون برام کافیه که لذت ببرم.اما یهو دلم خواست ثبتش کنم،آخه یه حسایی رو باید نوشت تا باهربار مرور بارها لذت برد،بارها و بارها و این یعنی تکراری نشدن و دوست داشتن شدید بعضی از لحظه های آدم.

این دیالوگ الهه حصاری به بهرنگ علوی رو امشب خیلی بهتراز قبل درک کردم،واین یعنی من هر روز و هر لحظه درک بهتری از زندگی پیدا میکنم و دارم واقعا قد میکشم و خوشحالم که حس میکنم اینو،خوشحالم که بزرگتر میشم،و هرزمان که این احساس بزرگ شدنو دارم،به طرز بچگانه ای شاد میشم.

درارتباط بااین دیالوگ میخوام بگم؛

عشق آدمو بزرگ میکنه،یعنی باید بزرگ کنه وگرنه عشق نیست شک نکن که عشق نیست شککک نکن که نیست.من فکر میکردم دوست داشتن آدما یه پلِ برای رسیدن به خدا،اما نه.تازه فهمیدم دوست داشتن خدا یه پلِ واسه رسیدن به آدما.من میگم کسی که عاشق خدا نشه نمیتونه عاشق بندش بشه،فقط فکر میکنه که عاشقِ فقط فکر میکنه فقط فکر میکنه...

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم

نمی دونم عادت خوبیِ یا بد!اینکه نمیتونم کنار چای از قند استفاده کنم،درواقع هیچوقت لذت نبردم اگه گاهی مجبور شدم از قند استفاده کنم.والبته این انتظارو هم ندارم همه جا طبق میل خودم پیش بره،به هرحال تو مهمونی ها یا میتونم که چای رو با قند تحمل میکنم یا نمیتونم که کلا از خوردنش صرف نظر می کنم.

امروز که پاکت بیسکوئیتمو خالی دیدم،گفتم مامان!این که تموم شد!که دیدم یکی دیگم خریده بودو گذاشته بود کنار:)

به مامانم گفتم:اینکه بین این همه بیسکوئیت، Petit Beurre یا همون "پتی بور" رو به شدت دوست دارم عجیبه!

مامانم گفت:از بچگی همینجوری بودی!موقع مدرسه هیچ بیسکوئیتی رو نمیخوردی!هروقت میبردمت مغازه همینارو برمیداشتی!

واقعا یادم نبود!اصلا یادم نبود!وبرام عجیب بود که هرچیزی که قبلا دوست داشتمو الانم دوست دارم!انگار این موضوع همینجا خلاصه نمیشه،تو زندگی واقعیمم همینجوریِ،آدما تکراری نمیشن برام،از دوست داشتنشون خسته نمی شم،و این اصلا به روزگار و رسم زمونه ربطی نداره این خصلت منه،اما یه شرط داره،اینکه مثل پتی بور کیفیتشون حفظ بشه،یا حداقل با گذشت زمان طعم غالبشون،به طعم اصلیشون نزدیک باشه.



موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یه تقاضا...
یه خواهش...
یه التماس...
میگن نمیشه،من میگم نمیشناسنت که میگن نمیشه.
خدایا...
من عشق دومِ مردی که قرارِ عمرمو باهاش سپری کنم نباشم،جزاینکه اولش تو باشی .
تا امروز هیچ منطقی نتونسته منو قانع کنه که این موضوع مهم نیست!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

گاهی که پیدا کردن خصلت های خوب تو وجود آدمهای اطرافم سخت میشه برام،نا امید نمیشم،به جاش خصلت های بدشونو،همونایی که دوست ندارمو ملکه ذهنم میکنم تا به جای اینکه دریابم چه کسی میخوام باشم،برسم به اینجا که :

چه کسی نمیخوام باشم.

آره،همیشه دنبال خصلت های خوب تو وجودم نباش،اگه ندارم به جاش،بداشو گلچین کن و ازم ممنون باش که بهت یادآوری میکنم چه کسی نمیخوای باشی...

برای خوب بودن هزار دلیل وجود داره و برای بد شدن هزار بهونه...یادمون باشه آدم های بزرگ دنبال بهونه نیستن.

---------------------------------

این نوشته منو یاد سریال هشت و نیم دقیقه انداخت...سریال زیبای هشت و نیم دقیقه که هرشب ساعت 23 ازشبکه تماشا پخش میشه...تکراریِ اما من به شدت از دیدنش لذت میبرم... امشب فکر میکنم،فکرمیکنم همون قسمتی باشه که فرزین(بهرنگ علوی) عقده هاشو رو یلدا(الهه حصاری) خالی میکنه:|

ومن عمیقا حس کردم،آدم کینه ای وعقده ای چقدر کوچیک و ضعیف به نظر میاد و چقدر دلم سوخت به حالش!خیلی دلم سوخت خیلی...

پ.ن:

دیالوگ نیما به فرزین:میدونی به کی میگن هرزه؟به کسی که با احساسات یه دختر معصوم بازی کنه... تعریف خوبیِ برای بعضی از آدما.

هه...

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دارم فکر می کنم... به اینکه وقتی من تورو میخوام تو چقـــدر بیشتر منو میخوای!انصافا نه انصافا خوب دلبری میکنم؟:)آخ که چقدر دلم میخواد لبخند رضایت بزنی درجوابم.انگار این روزا مثل پاکن شده واسه اون روزا...آخه هدفم تویی و تو داری هدف میدی به زندگیم.

چندسال قبل،گاهی تو فروشگاه ها، یا تو ماشین یا دانشگاه به من که می رسیدن اگه قرار بود سؤالی بپرسن،می گفتن؛

ببخشید مدل موهاتون چیه؟

ببخشید مدل مانتوتونو میشه ببینم؟

ببخشید طرح لاک ناخونتو با چی کشیدی ؟

اما مدتهاست سؤالا فرق کرده...

ازم میپرسن؛

ببخشید مدل چادرتون چیه؟

ببخشید مقنعه تونو چطور سر کردین؟

ببخشید میشه ببینین کدوم چادر بهم میاد؟

مونده هنوز بشم اونی که میخوام اونی که میخوای،فاصله دارم ولی... ازصمیم قلبم دوست دارم که دوستت داشته باشم.من به دوست داشتنت محتاجم خدا اینو میفهمم که دوست داشتنت حالمو خوب میکنه...چقدر خوشحالم که هستی...کمک کن منم همیشه باشم.

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۲:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چشمانت را دوخته ای به صفحه گوشی! صفحه لپ تاپ یا صفحه کامپیوتر شخصی گوشه اتاق یا محل کارت ؟بگذار اینبار من تو را تجسم کنم.
فرقی نمیکند کجا،من فکر میکنم وقت استراحتت یا به دنبال مطلب خاصی خواسته ای کمی وبگردی کنی، اتفاقی یا طبق پیگیری های قبلی رسیده ای به اینجا...کمی وب را بالا و پایین میکنی،کمی به عنوان ها خیره میشوی، منتظری کلمه ای جمله ای چیزی نظرت را جلب کند تا بهانه ای باشد برای دقایقی ماندن در اینجا.

شاید دنبال عنوانی هستی که با حال فعلی ات تطابق دارد، یا برگی از گذشته ات باشد و یا شاید ترسیمی از آینده که میخواهی زندگی اش کنی.
شاید میخواهی بدانی بقیه حالشان چطور است، چه کسی چگونه با زندگی کنار می آید!
شاید هم دنبال راهی بوده ای برای فرار از جمعی که چشمت افتاده به اینجا و دقایقی صفحه روبه رویت را با نگاهت مرور کرده ای بی هیچ انگیزه ای.
شاید هم می‌گویی: اینها هم حالشان خوب است،خوشی زده زیردلشان هی تند و تند پست می گذارند که چه! که چندنفر را مخاطب خودشان کنند! اصلا هم مشخص نیست کدامش را راست نوشته اند کدامش را دروغ!
شاید اندکی از مطلب را که خواندی قصد رفتن از خانه ام را داشتی.
شاید هم همراهم بوده ای تا انتهای پست و صادقانه باورم کرده ای و آخرش یک دل سیر فکر کرده ای به تمام کلمات و جملات و دست نوشته های من و بعد با خودت گفته ای: احتمالا باز هم به اینجا سر خواهم زد.
شاید کمو بیش آشنا باشی و نوشته هایم برایت ملموس تراز بقیه باشد و دوست داشته باشی بخوانی ام و بدانی ام،دنبال جمله ای باشی که در خطاب به تو نوشته باشم!خطاب به روزهایی که خیلی خوب،بد گذشت.یا روزهایی که خوب گذشت اما ...گذشت.
شاید تنهایی، در دنیایی که درکش نمی کنی و کمی خسته ای از اینکه در خیابان شلوغ ذهنت به صداها گوش کنی و به تصویرهای مبهم خیره شوی،دنبال راهی هستی برای اینکه لحظاتی درخیال دیگری قدم بزنی و بی خیال خیال خودت شوی.
شاید روزهایت آنگونه که میخواهی نمی گذرد و فقط میگذرد و تو...تو به دنبال روزنه میگردی،یک خط،یک مسیر تازه لابه لای خط خطی های بقیه.
شاید هم یک خط خوانده باشی و بعدش غرق دنیای دیگری شده باشی! عین همان ها که کتاب را ورق میزنند و فقط ورق می زنند در حالی که مات جمله ای در صفحه های قبلی کتاب مانده اند!

شاید آنجا که تو هستی هوا ابری باشد به همراه کمی باران که هوایی ات کرده،بر خلاف اینجا که آفتابش خبری از باران ندارد.فنجانی چای یا قهوه در دست داشته باشی و در دنیای مجازی در حال سفر باشی در حالی که درخت خیالت را آبیاری می کنی.

شاید رفته باشی گوشه ای از حیاط یا باغ و درهوایی آزاد،درحالی که گوشی یا لپ تاپت را دست گرفته ای،درجستجوی یک آشنا به منِ ناآشنا رسیده باشی.عین همان ها که می دانند ممکن است آشنایشان در دنیای مجازی،صاحب خانه ای باشد و از گوگل در یافتنش کمک می گیرند!:) (دیدم که میگم)

و شاید شااید شاید....
امروز من درباره تو نوشتم،تویی که نمی شناسمت،تویی که ندیدمت،تویی که نمیدانم کجای دنیا ایستاده ای،اما تو را دقیقا تو را حس میکنم.تو هرکدام از این شاید ها را که انتخاب کرده باشی،من خوشحالم که هستی، که نفس می کشی، که زنده ای.که انتخاب شدی برای اینکه دراین دنیا مهره باشی.تو انتخاب شدی که باشی.غرور انگیز است اینکه انتخاب خدا باشی .

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

اینجا،این وب،خیلی وقتا حالمو خوب میکنه وقتی حرفای دلمو توش میخونم.یه روزایی حس و حالمو مابین نوشته هام پیدا میکنم،یه روزایی شادیهاموازاینجا برمیدارم،یه روزایی شاید غصه هارو هم تو همین خونه کوچیک مجازی به خودم یاد آوری کنم.چقدر خوبه که میتونیم بنویسیم میتونیم بی هیچ واهمه ای خودمون باشیم اصل اصل،اینجا همه غریبن،غریبه هایی که به مرور آشنا شدن،ازرونوشته ها مارو ورق زدن،ازرو نوشته ها یه تصویر کشیدن ازمون تو ذهنشون،از رونوشته هامون مارو خوندن شنیدن تجسم کردن...وشاید هم عین من باخوندن هرپست یه شخصیت جدید واسمون رسم کردن،یه بار یه آدم ِ شیطون یه بار آروم یه بار عاشق یه بار فارغ یه بار عصبیِ بداخلاق یه بار مهربونِ خوش قلب...:)آره من ازهمینجا بگم خیلی هاتونو چراغ خاموش دنبالتون میکنم و نه جای شما بلکه باشما قدم میزنم وهر بار یه پست جدید ممکنه یه تصویر جدید ازشما برام بسازه...

 وقتی تصویر ذهنی یکی از مخاطبامو خوندم با خودم گفتم چقدر قشنگ وساده ترسیمم کرده!

همونی که تلاش میکنم باشم،همونی که داره بی اعتنا به نتیجه تو خودش سفر میکنه...

حس میکنم بلاگرها آدمهای ترسویی نیستن،نمیدونم چرا تو این دنیای مجازی بلاگرهارو صادق و واقعی تصور میکنم.شاید یه دلیلش همین غربتمون باشه همین ناشناخته بودنمون...شاید.

 

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چند سال گذشت!؟

اواخر آبان 91 بود ...

یادمه اولین بار که اومدم پیشت.چه شکلی اومدم یادته؟!یه چادر الکی سرم بود،خجالت می کشیدم باهات حرف بزنم چون میدونستم چادرم دروغکیه و من اصلا از نقش بازی کردن خوشم نمیومد،باخودم میگفتم:یعنی منم دوست داری،صدای منم میشنوی!آخه من شماهارو خیلی دوست نداشتم،یعنی یه مدلی بودم که تعبیرش میشد همین.اما تو یه روز تو حرم جوابمو دادی،یادته؟:)یه دعا کردمو بعدش رفتم که یه جای خالی پیداکنم واسه خوندن نماز که پیدا نمیکردم،بالاخره کلی تلاش کردمو نشستم یه گوشه کنار یه خانوم که...:)اونجا بود که گفتم:غلط کردم،من خیلی بدم میدونم منو ببخش فهمیدم منظورتو.آخه دقییییقا جواب دعای من بود:))همراه بغض لبخند میزدم.هیعییی...

اونجا به اینکه ظاهرا بشم اونی که شماها میخواین حتی فکرم نمیکردم،اصلا تو فکرش نبودم شاید دلم نمیخواست بهش فکر کنم.دعاهامو یادمه...ایام محرم بود دیگه،یادمه شبی که باشمع اومدیم حرم،دلم یه جوری بود نه اینکه بگم هوایی نه ولی دلم یه جوری بود...اون موقع ها هنوز باهاتون آشتی نبودم که بخوام ازته دلم صداتون بزنم.حاج آقا که مداحی کرد یه جا گفت سجده کنیم و باهات حرف بزنیم،همین که سجده کردم و آماده شدم برای حرف زدن بغل دستیم شروع کرد به نجوا کردن،میدونستم ام اس داره،اون لحظه نتونستم ازت چیزی بخوام واسه خودم،فقط گفتم:توروخدا کمکش کن.تمام اون روزایی که اونجا بودم با یکم قهر یکم آشتی گذشت.وقتی خواستیم برگردیمو یادته؟من یادمه.بارون می بارید،هوا گرفته بود،سوار اتوبوس شدیم،هندزفری رو گذاشتم گوشم این آهنگ پخش میشد:

دلم درگیر یک حس عجیبه

همه دنیا شده با من غریبه

میون این هیاهو دل شکستن

به دادمن برس آقا که خستم

سرمو گرفتم سمت شیشه اتوبوس که دوستم...آخی دوستم ویدا!کجاست الان!آره...که ویدا متوجه اشکام نشه،ازبیرون میدیدن منو ولی دست خودم نبود،اشکام رو گونه هام بود...دلم تنگ شده بود برات،اونجا بودم هنوز!ولی دلم تنگ شده بود برات...من عاشق بارونم آخرین روز تو هوای بارونی بدرقم کردی...یه چیزی بگم؟دقیقا همون روز حس کردم یه چیزی رو مشهد جاگذاشتم،واقعا دلم نمیخواست برگردم واصلا دلیلشو نمیفهمیدم اصلااااا!

الان بامعصومه قبل کمی فرق کردم،خیلی دوست دارم بیام و منو ببینی،آره میدونم همه جا هستی اما میخوام بیام تو حرم منو ببینی...یادته یه روز تو حرم بهت چی گفتم؟گفتم آقا اسمم معصومستا مثل خواهرتون اما میدونم که فقط اسمم معصومست،پیش خودم فکر میکردم شاید یکم پارتی بازی کنی:) 

چقدر امشب دقیقا همین الان دلم هواتو کرد امام رضا!دلم مثل همون روز برات تنگ شد یهویی...

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

عاشورا را که مرور می‌کنم...

کسانی را به خاطر می آورم که مشغول زندگی خودشان بودند بی خبر از حال ِ حسینِ فاطمه!

کسانی را که سر به راه بودند و رفیق نیمه راه شدند!

کسانی که بسنده کردند به همین که دشمن نباشند!

کسانی را که عدالت آزارشان میداد!

سر بریده و دل خونین زینب و علی اصغر شیرخوار و تیرسه شعبه و چشمان منتظر رباب و طفل سه ساله و غمهای سی ساله اش،اسارت و همه وهمه بعدازاین مرور،خراب میشوند روی سرم و تازه میرسم به اینجا که،یا اللّه!آنها تشنه هم بودند!

میترسم و نگرانم...

ازاینکه بیایی

ازاینکه نباشم

نه اینکه نباشم!

باشم ولی مقابلت...

ازاینکه بعد بنشینمو درغم یاری نکردنت هرروز بمیرم!

تو عادلی ...

تو همان هستی که فقط فرمانِ یکتایمان را می بری...

اطاعت از تو اطاعت از خداست...

تمرین میکنم که هرروز بهتر ازقبل درک کنم که همه چیز را برای همه میخواهی،اینکه هرچه گفتی بگویم چشم ونپرسم چرا.

بارها گفته ام چشم،بارها دراین تمرین گفته ام چشم ازصمیم قلب گفته ام چشم.

نمی آیی؟

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۴:۵۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

 

یه وقتایی آدم خودش نمیخواد تو تلگرام باشه که خب هیچی همه چی خوبه.اما یه وقتایی که تلگرام نمیخواد باشی خیلی عصبی کنندست!

خب واسه چی بعد از سه بار دیلیت اکانت ریپورت می کنی !یکی مثل من که همش درحال جستجو و اکتشاف چیزای جدیدِ یه وقتایی مجبور میشه چندین بار دیلیت اکانت کنه!

خلاصه دیدم نمیشه هرکاری میکنم اجازه ورود نمی ده،رفتم نرم افزار virtual simدانلود کردم که شماره مجازی بگیرم دیدم اصلا داستان داره اون،بیخیال شدم،رفتم سراغ آخرین راه که تغییر شمارست،فکر نمی کردم اینجوری بشه!!!!!

باشماره مادر گرام،وارد شدمو بعدش تغییر شماره دادم به شماره خودم.ولی خب اینجا یه مشکلی وجود داشت،اینکه هرکسی که شماره مادرمو داشت متوجه ورود مادرم به تلگرام می شد و دیگه دقت نمی کرد که ایندفعه اسم مادرم هست ولی فقط اسمش هست با شماره یکی دیگه!از صبح تا حالا دارم پاسخگو میشم!حالا داستان اینه که اصلا نمیتونم اصل داستانو براشون تعریف کنم چون متوجه نمیشن یعنی حق دارن یه جورایی گیج کنندست که چطور اسم مامانت هست ولی شماره خودته!یکی از اقوام هم که خوش آمد گفت،من پرسیدم من کی ام الان؟طفلکی گفت نمیدونم!فهمیدم همه رو درگیر کردم!

اینجاست که الان به این نتیجه رسیدم که خودم کردم که ... خب تلگرام مجبورم کرد!پس لعنت بر تلگرام باد!:(

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی است که جانها همه پروانه ی اوست

کیست این کشته که دریا شده خونین جگرش

سینه ای نیست که سوزی نبرد از شررش

گر بپرسند که کی لحظه ی میلادش بود

گویم آن لحظه که لب تشنه جدا گشت سرش

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم