دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰

چقدر خواستم در مورد اتفاق های اخیر حرف نزنم،نشد...

خواستم نگم خجالت کشیدم از اینکه زنان کشورم در ورزشگاه آزادی حضور پیدا کردند و تا این حد از خود بی خود شدند و اینهمه شاد شدند! البته دلم سوخت از اینکه دلیل شادی زنان این کشور تو این روزها این بوده!همین؟راحت شدید!واقعا همین بود اینهمه سروصدا!

خواستم نگم مرحبا به مردان کشورم، که کامنت های بیگانه زیر عکس های دختران کشورشون رو میبینن و میخونن و به غیرتشون میگن هیس!اینِ افتخارِ ایران؟ آره آقایون؟این که مرد خارجی زیر پست دختران ایرانی ما بنویسه:خداحافظ مسکو من دارم میرم ایران!!! این بود فرهنگ و تمدن ما که داریم حراجش می کنیم!کاش  مرد بودم تا درک میکردم وقتی با اینهمه توهین به مردونگیتون کنار میاین،دقیقا چه حسی نسبت به خودتون دارین؟

خواستم نگم،نگم که کسی نخونه ،نخونه که مردهای اینجا مدتهاست خوابیدن.

متاسفم برای هر کسی که فکر میکنه قرآن رو باید مطابق جامعه پیش برد،نه جامعه رو بر اساس قرآن.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
خیلی جدییییی بعد از خندوانه؛
مامانم:اگه تو خنداننده شو شرکت میکردی حتما برنده می شدی ها
من: :|
مامانم:مثلا گفتم،کلا هرجا شرکت کنی موفق میشی منظورم این بود:)
دوباره من: :|
و اینبار مامانم: :))))
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

رفتم سر کلاس همه هنرجوها جمع،جمعیت زیاد...کارامو گذاشتم رو میزو صندلی رو دادم عقبونشستم.استادم سررگرم تدریس به گروهی گوشه کلاس.یکی از هنرجوها اومد نگاه کرد، اون یکی رو صدا زد و خلاصه ...یکیشون پرسید ببخشید میشه فامیلیتونو بپرسم؟

گفتم: پورابراهیم هستم.

گفت: اِ این همون دختر معروفست،همون که تو گروه کاراشو میذارن!

من: :|

جمعیت: :)

یعنی انصافا شهرت عجب حسی داره:)ولی برخوردا باید اصلاح بشه،دختر معروفه !؟خب خودم ترسیدم!گفتم،کاری کردم پخش کردن احتمالا:))


پ.ن:عجب بازی نازی بود ایران اسپانیا!وووییی گل کاشتن،دم غیرتتون گرم

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم




موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چقدر شیرینه اونایی که خیلییییییی دوسشون داری و باورت نمیشه با اووون همه دغدغه یادت باشن،یادت باشن...

فکر کن!یکی که به معنای واقعی بنده خوب خداست، از همونا که من اگه مدل مردشو ببینم هر شب از خدا میخوام همسرش باشم،از اون حافظان قرآنی که ذوق میکنی از بندگیش...یکی ازهمونایی که اصلا دروغ بلد نیست بهت بگه منتظر چنین شبی بودم، چه حسی داری!بابت وجودش تو زندگیم خداروشکر میکنم و امیدوارم از این آدما تو مسیر زندگی هممون باشه

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

چشماشم کمی روشنه،شاید یه قدری هم شبیه منه....

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

دوست دارم زندگی رووو ناامید نمیشم دوست دارم زندگییییییروو

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

انفرادی شده سلول به سلول تنم ،خود من درخود من در خود من زندانییییی

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

لالالای لاااااای لالالای لااااااااااای (به متن نرسید سرعت زیاد بود)

وییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژ

اینم شرح حالی از گذر ماشین های مردم شهر من از خیابون، در این ساعات...دارم فکر میکنم هرکس یه حالی داره...یکی چشاش روشنه یکمی ام شبیه منه، یکی دوست داره زندگی رووووو، یکی سلول سلول تنش پوکید تو انفرادی،یکی هم که لالالای لااااااای!..منم با چشمانی باز منتظرم گوشیم زنگ بخوره بریم سحری بخوریم:))


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

واسه اینکه قرارداد ببندم مردد بودم...قبول نکردم اولش،مدیر اصرار کرد و تجدید نظر کردم...

امسال درس فناوری پایه ششم پسرونه و دخترونه رو بهم دادن(اوه اوه پسرونه!اونم ششم!) بخش اداری هم جایگزین معاون مدرسه میشم.... ذوق مرگی نداره ولی استرس چرا،اینکه جوری کار کنم که درآمدم حلال باشه تواولویت دغدغه هامِ...میخوام قراردادم رو جوری تنظیم کنم که هروقت دلم نخواست و حس کردم نمیخوام به دلایلی که برام مهمه ادامه بدم،بتونم کنار بکشم...

میدونید،من آرزوهامو تو دفترم نوشته بودم،وقتی به خیلی هاش رسیدم،دیدم خیلی از آرزوها خیلی هم بزرگ نیستن! وقتی خدا بهت میده میبینی چقدر آدم بیچارست که این چیزا تو دنیا براش آرزو باشه!شاید چون قبل از رسیدن به آرزوهام،به آرامش رسیده بودم دیگه اینا تو کمو زیاد شدنش تاثیر نداره...خدایا شکرت که دنیا انقدر بیخوده:)اما خب درجا زدن رو دوست ندارم به دلیل بیخود بودن دنیا،کلاسی که میرفتمو دارم ادامه میدم تو زمینه مورد علاقم،واسم انگیزست اینکه یه روزی کارامو بذارم وبم،میخوام دوره تجوید رو هم برم ان شاءاللّه،زیاد گفتن لحنت واسه قرائت چقدر قشنگه میخوام از این به بعد اصولی تر قرآن بخونم... و خب،زبان رو در سطح یک رها کردم :)یادمه استادم می‌گفت لهجه امریکایی داری:)))) (خیلی خوشم میاد! لهجشونم دارم!)بدم نمیاد ادامه بدم...

فعلا برم آماده شم بریم خونه خواهرم افطار دعوتیم...فعلا همین که چندتا از دغدغه هامو نوشتم کافیِ،تا درودی دیگر بدرود...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وایساده بود زیر بالکن تو سایه و با دستاش عرقشو پاک میکرد و موهای مشکیش چسبیده بود به پیشونیش...سنش زیاد نبود،شاید 10سال...ارابش چندقدم جلوتر از خودش تو آفتاب بود...قدمامو کند کردم...نگاش کردم...چه غروری داشت یه جوری پلاستیکای تو ارابه رو جابه جا میکرد که مهم بودن کارش رو حس میکردم....

آهسته تر دنبال کلید تو کیفم گشتم...تکیه داده بود به سنگ های خنک ساختمون یه نفسی تازه کنه،نگاهم کرد و خیلی محجوب دوباره به ارابش نگاه کرد...گفتم:خسته نباشید آاقا

سرشو برگردوند طرفم و انگار دنبال کسی جز خودش میگشت برای خسته نباشید من،مطمئن که شد بااونم،عرقشو پاک کردو باسر تشکر کرد.

درو باز کردم،نشسته بود زیر سایه و یه نفس عمیق از گرما کشید و پاهاشم دراز کرد....سیر نمیشدم از دیدن مردانگی این بچه،آدم جرات نمیکرد به چشم نیازمند بهش نگاه کنه.خواستم بیام تو که گفتم:مواظب خودت باش...نگام کرد و لبخند زدو دوباره سرشو به نشونه باشه تکون داد...

رسیدم بالا از بالکن نگاه کردم،هنوز نشسته بودو نگاه میکرد به ارابش...به مامانم گفتم مامان یه بچه زیر بالکن،ازش بپرس ببین چیزی نمیخواد،حسابی عرق کرده...فقط حواست باشه مامانی،جوری حرف نزنی بهش بربخوره،فقیر نیستا! کار میکنه داشت استراحت میکرد دیدمش.از اینکه رفتارش باعث شده بود با اون تاکید به مامانم بگم فقیر نیست خندم گرفته بود.مامانم باهاش حرف زد به این امید که آبی بده شربتی یکم خنک شه،به مامانم گفت:ممنون روزم.

و من....مطمئن شدم مردانگی و غرور اون بچه فقط یه حس نبود،واقعیت بود...

خدایا،فهم و شعور چقدر جذابِ،چیزی که دیدنش تو وجود یه آدم تو اوج فقر،ثروت رو برام بی ارزش میکنه...خدایا....چقدر ثروتمندن بعضی بنده هات...خدایا من عاشق فهم بنده هاتم،چون منو یادتو میندازن

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

من:با آقای امینی تماس بگیرید اطلاعات اولیه رو بپرسید

فریبا:باشه،خانم عالمی با آقای امینی تماس بگیرید اینایی که میگمو بپرسید

خانم عالمی:الو...آقای امینی یه سری اطلاعات ازتون میخواستم برای عضویت در.... ،میشه لطف کنید کد ملی رو بگید.

من:کد ملی رو داریم،بقیه اطلاعاتو بگیرید

فریبا:خانم عالمی پس شماره و اسمو فامیل رو بپرسید

خانوم عالمی:باشه،ببخشید آقای امینی فامیلی و تلفنتون رو بگید!نه!نگید!داریم که!

من: :|

بازم من: :/

و اینبار من: :)))))))))))))) 

یعنی فقط اشک می ریختم به حدی که سیستمو نمی دیدم اطلاعات رو وارد کنم!

خانوم عالمی هم که پشت تلفن غش کرده بود و نمیتونست ادامه بده!

فریبا هم برگه جلو صورتش فقط می لرزید!

خداییش فشارا افتاده بود تشنه گرسنه،حق داشتیم خوووووو!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دیشب سحری جا موندیم!مقصر من بودم که یادم رفت ساعتو زنگ بذارم.

بیدار که شدیم دیدیم ای وای!تموم شد! یه روز بدون سحری!

با خودم میگفتم، خدایا من با سحری آخراش رو به موتم،چه جوری نگه دارم روزمو!تازه افطار هم زیاد نخورده بودم که سحر رو غذای مورد علاقم جبران کنم.خلاصه توکل کردمو گفتم،خدایا اعضای بدن من به دستور تو فعالیت میکنن، خودت کمک کن، بهشون بگو امروزو راه بیان.به من باشه نمیتونم به لطف تو باشه حتما میتونم.

شاید اون روز حال گرسنه هارو بهتر درک کردم، اما نه، من امید داشتم برای افطار غذایی هست!راستش باور اینکه باشن افرادی که بیشتر ازاین حد گرسنه باشن برام سخته! یعنی وقتی باور میکنم قلبم میگیره!

الهی قربون همه اون گرسنه هایی که خوردن یه وعده غذایی کامل آرزوشونه برم،من شرمندم همین.ان شاءاللّه یه روزی که دور نیست،خوشحالی تک تکشونو ببینم،از خدا میخوام،برای یه بارم که شده بعد یا قبل از مرگم، اجازه بده شادی این بنده هاشو ببینم و یه دل سیر نگاشون کنم...این یکی از آرزوهای منه،دیدن شادی آدم هایی که درحال حاضر با مشکلات مادرزادی و وضع اقتصادی بد زندگی رو سپری میکنن...آخ چه لذتی داره شادیشون،دیدن حال خوبشون

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دوستشون به عنوان قهرمان زندگیش از خانم مدیرمون که تو سن کم نخبه استان و قاری برتر ومادر نمونه و ....بودن فیلم گرفته بود که بفرسته ماه عسل.

تماس گرفت مدیرگرام وباکلی مقدمه و تشکر گفت:میشه ببینی کیفیت چطوره؟اصلا به درد میخوره یانه!من هرچی میگم نه،اصرار میکنه،نمیخوام ناراحت بشه،خیلی خانوم خوبیه...

خلاصه کیفیت به شدت پایین بود ولی میکسش کردمو بردم مدرسه خدمت خانوم مدیر(وبعد فرستادم ماه عسل)...یکمم مشغول سرک کشیدن به کارایی شدم که از مهرماه قراره به عهده خودم باشه...مدیر صدام زد که یه چیزی بگه که یهو مقابل معلم دیگه گفت:با خانوم پورابراهیم سر یه انتقاد دوست شدم،یادته خانوم؟شما یه تیکه از پازل این مدرسه بودی، خداروشکر می کنم افرادی رو تو این مدرسه قرآنی سرراهم گذاشت که انقدر خوبن.مونده بودم چی بگم!یهو لیست انتقادم اومد جلو چشمم،وقتی بهش میگفتم،با خودم گفتم جهنمو کار،عمرا...منو نمیگیره،اما نگم این نکاتو خفه میشم....و گفتم!گفتم ولی منو گرفت!:)از اینجا شروع شد،از یه انتقاد بلندبالا که قرار بود نقطه پایان من باشه...:)

ازپاچه خواری متنفرم از تایید الکی،از هرچیز زورکی و مصنوعی...مدیرمونو دوست دارم چون اونم بدش میاد

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
شخصیت فرهاد قصه امروز ماه عسل...شیرین بود.
و شیرین تر...
شخصیت مهسا خانوم بود که نشون داد،حتی اگه زمونه عوض بشه،اولویت انسان های واقعی عوض نمیشه...
معصومه، سعی کن تو زمونه رو عوض کنی،نه زمونه تورو
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم
در حال دیدن مستند میراث فرانسه،از شبکه سه...
حرص میخورم و حرص و....
خدا لعنتتون کنه!الان ما مشکلمون حضور زنان در ورزشگاست!؟دارم فکر میکنم چقدر لذت میبرن که مردمو بیشعور فرض میکنن...
قلبم درد میگیره....
*******(براساس این مستند و امثال اون)سیاست هیچ کشوری علیه خودش و مردمش نیست اما اینجا!
پ.ن:دوستان خواهش مندم،قبل ازدیدن مستند میراث فرانسه،به جمله آخر این پست من که ستاره داره، فکر نکنن اصلا!چون وقتی منظورم واضح میشه که دیده باشین.
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

خواستیم پول بذاریم تو بانک

 یکم پس انداز کنیم سود سپرده رو کم کردن.

یه لحظه به مسکن فکر کردیم،

خونه از متری ۵ تومن شد ۱۰ تومن.

گفتیم خب حتما راضی نیستن ما اینجا زندگی کنیم

گفتیم مهاجرت کنیم دلار گرون شد.

 انصافا اگه با زندگی کردن ما مشکل دارین بگین! جان؟ قبر هم گرون شد؟ 

اوکی پس هیچی😂😂

یعنی من الان چند دقیقست دارم میخندم!

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم