دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۲۹ اسفند ۹۶ , ۰۹:۵۰
    :)
بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰
ولادت تو عجب غمی دارد...

قربونت بره معصومه
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۴
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بی اعتنا به حواسِ پرت من، به اتاقم می آید و جمله ای می گوید و می رود ومن!من فقط زمزمه می شنوم... بی اعتنا به دنیای خودم، به دنیای تو خیره شده ام!تویی که بارها دورت را خط کشیده ام.

روزهایم می گذرد در دنیایی که هر روز از با تو بودن بیشتر واهمه دارم!

می شود تو فرق داشته باشی؟انقدر که گمان کنم آرامش کنار تو را،مانند آرامش در خلوتم دوست دارم؟ آرامشی که نگیرد حال خوب در کنارخدا بودن را؟

غریبه ی امروز...آشنای فردا،چقدرخوب می شد در کوچه ی خیال تو ساعتی قدم می زدم.فکر کردن به دنیای این روزهای تو سرگرمی خوبیست برای من.نمیدانم چرا اما تو را مانند خودم تصورم می کنم امشب!مردی تنها در آرامش و سکوت شب،خیره به دوردست ها،به دنیایی فراتر از دنیا...

خوب زندگی کن، خواهش می کنم،بگذار بعدها حرف های مشترکمان زیاد باشد...

خوب زندگی کن،بگذار از خدا که خواستیم بنده خوبش را، ما را برای هم نشان کند؛)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۰۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی استاد... بعد از دیدن کارم اینو بگه!من هنوز مبتدی هستم وبه دلایل امنیتی نمیتونم بگم چه کلاسی میرم،البته فعلا:))مابین نماز مغرب و عشاء یادداشت می کنم:) وای که چقدر منتظر شنیدن تایید این مدلیش بودم تمام این مدت!


پ.ن:الان یهو ذهنم درگیر یه موضوع دیگه شد!دارم فکر میکنم یعنی تو اون زمینه هم استعداد دارم!یکی از ازهمکارام حافظ کل قرآنِ،یکیشم سه جز دیگه ش مونده تا حافظ کل شه!خیلی وسوسه میشم وقتی می بینمشون!اینم یکی دیگه از آرزو هامه در حال حاضر.

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۳۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

جایی نشسته بودیم،یکی توی جمع شروع کرد به تعریف کردن از شخصی.هیییی تعریف هی تعریف!

منم نگاه میکردم فقط!

تعریفش که تموم شد از منبر اومد پایین و نشست گوشه و با لبخند مرموزانه ای گفت:ولی دوستان،جنازه منو هم بهش نسپرید!

یعنی کاملا تو خواب حس میکردم که میخواد بگه،طرف خصلت های خوب زیاد داره ولی من قبولش ندارم!!

شماهم از این خوابا می بینید؟مفهومی؟یاطنز؟خیلیی باحاله،گاهیی من یه چیزایی توخواب می آموزم که توبیداری نمی آموزم!:))

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دیروز تو مدرسه، یه تایم طولانی بحث سر مانتویی بود که پوشیده بودم.ازرنگش تا جنس و مدلش!


وقتی جلو همه معلما عین مانکن وایساده بودم تا مانتومو ببینن وگاهی معلما نزدیک میشدن که جنس مانتومو لمس کنن،بدترین حس دنیارو داشتم و یه حس عصبانیت بهم دست میداد که عجیب حالمو بد میکرد!

با خودم گفتم چطور یه زن از اینکه از بدنش جلو نامحرم تعریف کنن،یا مردها اونو به عنوان ابزار نگاه کنن حالش از خودش بهم نمیخوره!ابزار بودن ،بدترین حس دنیا خواهد بود برای زن،و چه بر سر ما زنها میاد که بدترین حس دنیارو انقدر راحت تحمل می کنیم!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

یعنی این بشر انقدر برام باارزش و قابل احترامِ که نمیتونم حدشو بگم...




موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امشب پایتخت دیدنی بود مثل دیشب...

امشب چقدر بهتر غیرت مدافعان را درک کردم...

امشب که لرزیدم،امشب که یک جاهایی از خشم و نفرت دندان هایم را به هم فشار می دادم،امشب که دستانم یخ کرد،امشب که بغض کردم و آرام اشک ریختم،امشب که شجاعت مدافعین کشورم را بهتر لمس کردم،امشب که ایمانشان به خدا را تصور کردم،امشب که این همه گذشت را ترسیم کردم،گذشت از زندگی خودشان،در راه خدا و برای ما،حس کردم چقدر شرمنده ام...چقدر خجالت زده ام،چقدر نا آرام است دلم چقدر!

چقدر دلم میخواهد خدا پسری بهمان بدهد و بشود یک مرد واقعی عین مدافعان حرممان.

نمیدانم دل کندن از فرزند چه حسی دارد!نمیدانم توانش را دارم یانه!نمیدانم توانش را داری یانه،اما دلم خواست همین...کاش آرزوهایمان حداقل آرزوهایمان ازهم دور نباشد کاش...

برای اینکه مادر و پدر خوبی باشیم دعا می کنم،هرروز،کاش شماهم دعاگو باشی کاش...

این هم باشد برای هردویمان ،یادگاری حال امشب من؛

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دیشب شام دعوت بودم خانه کنتاکی لاهیجان...

چند دقیقه ای نشستیم اما چون آشنا بودن،میزمونو تغییر دادیم و رفتیم جای دنج تر نشستیم.

غذارو آوردن و ما متوجه شدیم اشتباه آوردن و گفتیم بهشون،میدونستیم تغییر میزمون دلیل این اشتباه شده بود.

بار دوم غذارو آوردن چک کردیم دیدیم سفارش خودمونه،ذوق کردیم که چقدر سریع ای ول!یه دونه از سیب زمینیش خورده بودیم که گارسون اومد و گفت:ببخشید اشتباه شده،این واسه فلان میزه!

سیب زمینی کوفتمون شد!بهش گفتم:ما خوردیم یکیشو ،گفت اشکالی نداره.

خلاصه بارسوم آوردن و دیگه مطمئن شدیم واسه خودمونه و شروع کردیمو کسی هم نیومد.تقریبا آخرای غذامون بود که گارسون اومد و گفت ببخشید:یهو ترسیدم و گفتم:اشتباه خوردیم؟

درحالی که بقیه می خندیدن و گارسون هم میخندید گفت:نه،دستمال تموم شده بود،تعویضش کردم...

پ.ن:خداییش ایین مکان هایی که وای فای رایگان میذارن مگه چقدر سود دارن!حالا ما رعایت می کردیم ولی بقیه به جای غذا وای فای می خوردن!:|

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم

جایی هستیم که نمیتونستم گوشیمو واسه اذان صبح زنگ بذارم،حتی اذان گوشیمم قطع کرده بودم که بچه های کوچیک بیدار نشن، یعنی مجبور بودم.با یه درماندگی خاصی تسلیم شدم و گفتم:چیکار کنم!خدایا نمیشه!به فکر بندت باشم یا نماز صبحم!خودت صدام کن.

با اللّه اکبر مسجد محل بیدار شدم امروز!چشمامو که باز کردم اللّه اکبرو شنیدم و بالبخند بیدارشدم!من خواب سطحی ندارم و خودم میدونم بیدار کردن من کار آسونی نیست.

نیت قلبی مارو خیلی خوب میفهمه،باهاش روراست باشیم،به خودم میگم،معصومه با خدا صادق باش،خودتو گول نزن با بهانه های الکی،تمام ثانیه ها نگاهش بهت هست ،ازته دل ازش بخواه

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۰۶:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

خداوندا تو میدانی،تو میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است...

مثل قبل نیست،هیچ چیزو هیچکس...

بلد نیستم،خوش بودن تو جامعه و شرایط فعلی رو بلد نیستم!چقدر دنیا برام غریب شده!خوب نیست تو باشی و انقدر پریشون باشم میدونم،اما...بهم حق بده احساس تنهایی کنم...دلم میخواد دور باشم از دنیای نزدیک به آدمها...

چقدر خوبه که هستی و می تونم توکل کنم بهت،چقدر خوبه که میفهمی منو...چقدر خوبه که من به دوست داشتن تو محتاجم...خدایا شکر بابت حضور خودت تو زندگیمون، دل نا آروم این روزهامو به خودت سپردم


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
سال نو شد
احوال من اما...
هنوز در تقویم هیچ سالی نو نیست!
بیا تا...
تمام عمرم نو شود
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

امشب دورهمی باحضور آقای سینا سرلک!چی بود ایییین موسیقی!خیلیییی خوب،بد بود!اصلا حرفی ندارم من!وقتی گفت اول از همه عاشق خدا شدم،ارتباط خوبی گرفتم با صداشون... 




موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

وقتی حس کنی قراره نباشه احساس خفگی بهت دست بده،انگار کسی بادستاش گلوتو فشار بده، یعنی حسی که با هربار دیدن بیشتر نشه چون اصلا بیشتری وجود نداره چون نهایتِ نهایتِ احساست درگیرشه و فقط دلتنگ تر بشی،عشق یعنی بخوای بخنده حتی به قیمت اشک ریختن خودت،یعنی حس کنی زیباترین آدم دنیا مقابلت نشسته،عشق یعنی به جز اون نبینی یعنی نیست که ببینی، عشق یعنی قول داده باشی ازدواج نکنی و یهو یکی بیاد معادلاتتو بهم بزنه، عشق یعنی حاضر باشی کوتاه عمر کنی خیلی کوتاه اما فقط کنار اون...

نمیدونم چقدر درست گفت،ولی وقتی شنیدم مطمئن شدم من هیچ وقت عشق زمینی رو درک نکردم.حس میکنم یه حس مقدسه،یه حس عجیب و ناشناخته...

من یه بار چندسال پیش احساسی عجیب و ناشناخته اومد سراغم،حسی که شدتش از این احساسی که چند هفته پیش شنیدمو الان نوشتمش بیشتر بود،یادمه،یادته خدا چه جوری دیوونم کردی!:)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم
4سال پیش مسیر زندگیم عوض شد!
وبعداز4سال به تازگی تو محیط آموزش وپرورش مشغول شدم که اصلا معلوم نیست تا کی بخوام ادامه بدم و بعضی ازکارایی که شاید به تازگی علنی شده درحالی که من چندساله دارم انجام میدم و کسی نمیدونه رو هم گذاشتن پای همین که؛
شاید واسه همین با حجاب شده بود!
نمیدونم دقیقا چی میخوان!:)دلم میگیره ولی هرکسی طاووس خواهد ...؟بله تحمل میکنم،بیخیال بقیه
پ.ن:حتما عاشق یه پسر مذهبی شده.اینم آخرین ذهنیتی که درموردم ایجاد شده!:))) آهای پسر مذهبی که من عاشقت شدم دقیقا کجایی!!!:)
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
یکی از بهترین روزهای زندگی
پست بعدا ثبت میشه

همیشه حوالی سال جدید که میشه،حال عجیبی میاد سراغم.نمیدونم خوبم یا بد!فقط میدونم دلم میگیره...برای همه خصوصا خصوصا اونایی که این پستو میخونن سالی پراز شادی و سلامتی آرزو میکنم.
امروز عضو کوچکی از اعضای جمع سه شنبه های مهدوی بودم  (از دوستی که همکارم هم هست ،ممنونم که حال خوبشو باهام شریک شد) جمعی که به عشق امام زمان عج فعالیت میکنن...پذیرایی از رهگذرای شهرمون به عشق امام زمانمون،لذت خاصی داشت و من امروز این حسو تجربه کردم... دلم میخواد ادامه دار باشه به لطف خدا... 

خدا بگم چیکارش نکنه این آقای علیخانی رو:)یعنی قشنگ اشکمونو درآورد لحظه های آخری
پ.ن:امشب امام زاده سید اسحاق(ع) چه دنیایی بود!ساعت 00:54 ،یک فروردین سال 1397برای اولین بار یه فضای عجیب رو تجربه کردم،خدایا مرسی خدایا خیلی مرسی،چقدر دلم واسه یه حال اینجوری تنگ شده بود خیلییییییی مرسی،الانم میریم امام زاده سیدعلی اصغر(ع) و بعدش دیدار با داداش مهدی خودم (مزار شهدا) :)عجب شبی شود امشب
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم