دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

( بــه آنچـه فکـرمی کنـی،بینــدیـش )

دســت نوشــت

وقـــتــی قـــلـــب هــســـت،هــمـه چیـــز هســـت،حتـــی...پــــای نــداشــتــه ات.
________________________________
تمــام نوشــته هــای ایـــن وب،متـــعلــق بــه شـخــص خودمــه جــــز...مــواردی که ذکــر مـــی کـنــــم.

پیام های کوتاه
  • ۸ آذر ۹۷ , ۱۲:۴۲
    5آذر
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۸/۱۰
امروز داشتم خیلی جدی با اولیا صحبت میکردم و درمورد دانش آموزی نکات لازمو میگفتم که بدونن ادب به اندازه درس برام مهمه که یهو گفت:آره اتفاقا فاطمه گفت منم گفتم اون که خوشکل و مهربونِ!تازه بچه های فامیلشم همه مشتاق شدن که بیان این مدرسه از بس شمارو دوست داره!
من:||
بازم من://
یعنی واقعا مونده بودم!اولا از کجا میدونی من مهربونم خوووو!از دیدِ خودم من فقط آرومم(کاش باشم)
ثانیا اگه اون چیزی که گفت هم باشم چه ربطی داره! آیا نمیتونم با دانش آموزی جدی برخورد کنم!
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم
آقا من در عین غرور ظاهریم و جدی بودنم، یه وقتایی به شدت ابراز علاقه میکنم،حالا تو محیط کار باشه،جمع باشه!(البته سعی میکنم نامحرم نباشه)
یکی ازهمکارام که مسئول امور مالیمونِ و خیلی کمکم میکنه مثلا در کشتن سوسسک،ساکت نگه داشتن کلاس برای چند دقیقه تا برگردم،رسوندن پیامی چیزی،بااینکه سنش بیشتر ازمنه دراکثر مواقع در ازای خواستم میگه چشم،منم یه وقتایی طبق عادت دلم میخواد همینجوری که از کنارش رد میشم، بپرم ماچش کنم و رد شم بدون آمادگی قبلی،اما....نمیتونم!آخه قدش خیلییی بلنده:((((خیلی اذیت میشم اینجوری،چون رو دلم می مونه این عاطفه های ابراز نشده:(((اه
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۸:۰۵
معصومـــه پــورابـراهیـــم
یعنی اگه تو کل مدرسه یه سوسک باشه ،که قرار باشه یک کلاسو واسه قدم زدن انتخاب کنه،قطعا وحتما کلاس من خواهد بود!:|
بچه ها:ووویی خانوووووم سوووووسک!
من::||||خب چه خبره سوسک که ترس نداره،آروم باشید بگم خانم ایکس(مسئول امور مالی) بیاد بکشتش!:)))))یعنی از کار خودم خندم گرفته بود!سوسک نامرد!آبرو نذاشت واسم:|
پ.ن:تاچند دقیقه اول چشم برنمیداشتم از مکانی که سوسک دراونجا رویت شده بود،کلا نگاه میکردم که گمش نکنم،بعدشم که اصلا نمی دونم چطور زدم بیرون واسه خبر کردن نیروی کمکی،یعنی قشنگ یه نیم سکته رو زدم.میخواستم اولش کلاسو تخلیه کنم دیدم سایز سوسک خیلی بزرگ نیست ضایع میشم،خلاصه کنترل کردم،سختی شغل معلمی رو امروز درک کردم،اولین بار بود که جیغ نزدم
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۷
معصومـــه پــورابـراهیـــم
امشب که رسیدم به بخش شهادتش، غم دنیا در دلم بود،انگار همین امشب به شهادت رسید که چشم هایم بی امان می بارید...چقدر جای خالی اش را حس میکردم،چقدردلم برایش تنگ شده بود!گویا تمام این شب ها زندگی کردم و نفس کشیدم در کنارش!و از امشب دیگر ندارمش!
دوستت دارم،نه مانند کسی،دوستت دارم بی مانندو این برایم دوست داشتنی است،شهید ابراهیم هادی،کاش...مردانگیت الگو بود نه خاطره
پ.ن: هر آهنگی که گوش میدم! یادش میوفتم! دقیقا نمیدونم چمه! فقط میدونم دل تنگشم...حرفاش هنوز تو ذهنم مرور میشه!میخوام فردا برم چندتا عکس با جمله هاشو پرینت بگیرم واسه اتاقم...دارم دیوونه میشم!اصلا دست خودم نیست!الانم حالم خوب نیست! بغض کردم!اصلا نمیتونم عمیق بهش فکر کنم!اللّه اکبر!آقا ابراهیم...خیلی آقایی
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۰:۱۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم


از دارالقرآن برمیگردم...

برای تزئین فضا همراهی فکری میخواستن.من و همکارم رفتیم،یه طراح صحنه هم اومده بود.یهو یه ایده ای به ذهنم رسید واسه فضاسازی که گفتمو دیدم همه سکوت کردن،تاقبل از اون نمیخواستن هزینه زیادی داشته باشن،اما بعداز ایده من ،موسسش میگفت:همین خوبه همین کارو میکنیم و طراح صحنه هرایده ای می داد میگفت خوبه ها،ولی بذارین همونو کار کنیم.

میدونم خواست خدا بود که به ذهنم رسید این ایده اما طراح صحنه خیلی حس خوبی نداشت:(

پ.ن: امروز مزار شهدای گمنام چقدر چسبید.یه خانم جلسه ای هم نشسته بود صحبت میکرد که....:))عجیب خاطره طنز رو برام زنده کرد عجیب.دقیقا شبیه به همون صدای معروف

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۳:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
چند روز پیش،جوری که به در میگن دیوار بشنوه تو جمع چندنفره گفت:
آره،میگفت محجبه شده بعیده شوهر گیرش بیاد!
ومن خندم گرفته بود!انگار اون موقع، دلیلِ بی حجاب یا شل حجاب بودنم شوهر بود(یعنی الان هست!!! :| )یا مثلا انگار بچه ایم میخوان تحریک کنن!والا تو همون موقعیت قبلی هم منتظر یه باغیرت بودیم بگه موهاتو بکن تو،الان که دیگهه...
زاویه دیدتونو درست کنین،خیلی زشتِ همه چیزو تو ازدواج می بینین!
موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۰۱:۱۰
معصومـــه پــورابـراهیـــم

میگم آقا پسرا،کاش وقتی بزرگ هم شدین،همینقدر دوست داشتنی باشین.توروخدا باشین.حیفِ این همه پاکی و مردانگی تو وجودتون وقتی بزرگ شدین کمرنگ بشه،گاهی باور نمیکنم بعضی شماها همین پسربچه های معصوم ِِ تو مدرسه بودید.


واسه یه کاری مجبور شدم برم سر کلاس ششم پسرانه،خانم الف مدیر بالا،سر کلاس بود، همون روانشناس مدرسه که اکثرا درحال خط دادن به معلم های متاهلِ.

کارمو انجام دادمو تشکر کردم و از کلاس اومدم بیرون.زنگ بعد که منو دید گفت:پورابراهیم جان بچه ها خیلی دوستت دارن.گفتم خداروشکر.گفت: از دورت جمع شدنا فهمیدم.تازه وقتی اومدی سر کلاس از رفتار بچه ها فهمیدم...گفتم:جدی! خداروشکر.

خندید گفت: آره اتفاقا خیلی خوبه،اینجوری علاقشون به درسم بیشتر میشه.

کلاس دخترونه رو....با اینکه دوسم دارن ولی....لذت نمیبرم.تا اخمم میره تو هم، اشک میریزن بغلم میکنن!اصلا آدم نمیتونه یکم جدی باشه باهاشون.کاش فقط معلم پسرانه بودم.کلا با رفتار مردونه رابطه بهتری برقرار میکنم.سال بعد اگه بخوام ادامه بدم دیگه دخترونه رو بر نمیدارم تمااام تلاشمو میکنم تو این زمینه،تصمیممو گرفتم.واقعا انرژیم هدر میره.

امروز علی اکبر میگفت: خانم توروخدا کل فناوری رو شما بردارین، اگه قراره نباشین انقدر کشش بدید کامپیوترو، که تموم نشه تا آخر سال...انرژی یعنی همین، یعنی ببینی دوستت دارن ببینی نبودنت یه عده رو اذیت میکنه حتی وقتی نمره خیلی خوب بهشون نمیدی.

خدایا تک تکشونو خوشبخت کن، طاقت دیدن حتی یک نفرشونو تو موقعیت بد ندارم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۰۹
معصومـــه پــورابـراهیـــم
وقتی فکر میکنم دوستم داری،تپش قلب همراه با استرس میاد سراغم!
My love is God
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۰۱:۰۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
امروز سه روز گذشته از این تاریخ.و من از این تاریخ یک تصمیم مهم رو دارم تو زندگیم اجرا میکنم.درواقع چهار روزه که دارم اجراش میکنم و موفقیت آمیز بوده...باید ببینم تا کی و کجا پیش میرم،نوشتم یادم بمونه اگه درانتهاش اتفاق خوبی افتاد تاریخ شروعش از کی بوده...(درضمن اصلا قرار نبود ادامه دار باشه،یعنی تاریخ شروع اتفاقی بود و امتحانی،و امروز به تاریخ سه روز قبل توجه کردم که شد 5آذر)
ح.ق.ک اُزُمیزیدوازارَزَم نََزَتیزیجِزِه بِزِه دِزِه
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۲:۴۲
معصومـــه پــورابـراهیـــم

فردا درواقع امروز محفل داریم تو مسجد، کلی دیروز سرمون شلوغ بود...یهو از سر کلاس دستمو می گرفتن میبردن دفتر که مشکل سیستمو حل کنم،تقریبا سیستما هنگ بودن از بس کار کشیدیم ازش.

همکارم گفتن بیا بریم طبقه بالا که برگه بیاریم برای لوح بزنیم نمیدونم کدومشونو باید بیارم.منم رفتم همراش.رفتیم دفتر که از مدیر پسرونه کلید انبارو بگیریم.من دم در ایستاده بودم و همکارم رفت تو.گفت:خانم فلانی کلیدو لطف می کنید؟خانم مدیر درحالی که مهر دستش بود گفت:بیا عزیزم.همکارم دوباره گفت:نه کلید!مدیر درحالی که دستش به همون حالت مونده بود تکرار کرد:بیا عزیزم!لبخند من باعث شد به دستش نگاه کنه و بخنده!بعدش بهم نگاه کرد و گفت:به من میخندی آره!منم غش رفتم،اونم از خنده من میخندید همکارمم شروع کرد به خندیدن و خلاصه از همونجا دم در من یهو یادم می افتاد میزدم زیرخنده همکارمم بامن!درو باز کردیم و تا برگه بیاره من جدی بودم همین که چنددقیقه گذشت دوباره یادم افتاد و زدم زیر خنده!دستم رو زانوم بود از بس اون لحظه خانم مدیر دیدنی بود قیافه ش جلو چشام بود.در حین خندیدنم مدیر اومد تو دوباره نگام کرد زد زیر خنده!گفت:پورابراهیم!منم دیگه نمیتونستم نگاش کنم چون شدت خندم بیشتر میشد،سرمو گذاشتم رو شونش تا کمی آروم شم!خانم مدیر درحالی که میخندید گفت:عشقی تو پورابراهیم عشق!فکر نکنی آلزایمر دارما حواسم نبود،منم مطمئنش کردم که دغدغه زیادش قابل درکِ،و این ربطی به آلزایمر نداره،اونم لبخند رضایت میزد از حرفام.

وای الان یهویی چهرش اومد جلو چشمم!دوباره خندم گرفت!آقا من رگ خنده که میگن اگه راه بیفته تموم نمیشه رو دارم!خنده خنده خنده!این رگ خنده تنها چیزی ِ که من از وجودش در وجودم میترسم:))

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۱:۴۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم

دیروز با دوستم رفتم پاور بانک بخرم،مشکیِ مارک خوب با ظاهرِ قشنگ خیلی کم یاب بود.(حتما میخواستم مشکی باشه)از10000 به بالا هم میخواستم نه پایین.

دیگه کلافه شده بودم که دوستم گفت:اول بگیم مشکی بیاره نگیم چه مارکی و چندهزار،خب وقتی اینو میگفت تو مغازه بودیم و وقت تایید یا تکذیبش نبود منم سپردم به دوستم که بگه...

ما:سلام

فروشنده:سلام بفرمائید

دوستم:پاور بانک دارید؟

فروشنده:بله چندهزار ؟

دوستم :ایناش مهم نیست،رنگش برام مهمه که مشکی باشه.

فروشنده :|

دوستم:)

ومن وقتی اومدم بیرون: :)))))))))))))

لحن و طرز گفتنش و نگاه فروشنده به ویترین مغازه که یادم میاد،بااااز میخندم...

ای خدااااا:))))

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۵:۳۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم

بارها شنیده بودم که میگفتند: مردها از زنهایی که ضعیف هستند و حس ترحم مرد را طلب میکنند، یا کاری میکنند که مرد دلش به حالشان بسوزد خوششان می آید، پس باید زرنگ بود.

اینبار در تلویزیون شبکه مستند هم از زبان یک مرد شنیدم!!!!!!وا عجبا!

با این اوصاف باید اعتراف کنم در تمامِ طول زندگیم،حتی یک بار حتی یکککککک بار کاری نکرده ام که دل مرد(یاحتی زنی) به حالم بسوزد و بالعکس آنقدر قوی نشان داده ام که درصدد ضایع کردن و تحقیرم قدم برداشته اند تا مگر اینکه "مجبورم"کنند جلویشان ضعیف بودن را اقرار کنم!بااین حال آنهایی که خواستگار دوآتیشه عاشق پیشه بودند، جذب خصلت نداشته من شده بودند! همان قدرتی که شکننده بودنم را پشتش مخفی کرده ام،من فقط مقابل یک نفر التماس کردم،به تو میگویم تا بدانی، آن هم خدا بود،ومقابل یک نفر شکننده بودنم را بروز خواهم داد،مقابل تو ،تویی که مطمئنم کردی کنارت به آرامش میرسم و من تو را برای ادامه راه زندگی ام انتخاب کردم.از حس ترحم هم بی نهایت متنفرمممم و همیشه حاضر بوده ام بمیرم بمیییرم ولی دل کسی به حالم نسوزد، حتی اگر تا آخر عمرم هم،مردی جذب خصلتم نشود برای ازدواج.

پس بدان به هر دلیلی، اگر مقابل تو شکستم، اشک ریختم و دلت به حالم سوخت، سخت ترین کار دنیارا مقابلت انجام داده ام و ذره ای به صداقت حرف هایم شک نکن و خوشحال باش که آنقدر عزیز دلم بوده ای که اشک هایم را نشانت داده ام.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۶
معصومـــه پــورابـراهیـــم
کم کم آماده میشم که بریم قم....
این هوا و زیارت حضرت معصومه (س)! این هوا و جمکرااان!
دعا گوی همه خصوصا مخاطبین وبم هستم.(گزارش کامل تر بعد از بازگشت ان شاءاللّه)
پ.ن:برگشتمو فهمیدم ،برگشتمو فهمیدم فردا آغاز امامت امام زمانِ،فهمیدم امروز شهادت امام حسن عسکری(ع)بوده!با دوستم رفته بودیم دوتایی.دلم شدیدا گرفته نمی دونم چرا!اصلا حوصله نوشتن ندارم واقعا ندارم...
چه روزی رفته بودم! یهویی به دوستم گفتم بریم اونم مرخصی گرفت و رفتیم خیلی یهویی خیلییی یهویی...
پ.ن2: یه بغضی دارم... اصلا از وقتی برگشتم دلم گرفته...امام زمانم نمیای،یعنی هنوز طالب اومدنت نیستیم،نه؟!شرمندم من بابت خودم شرمندم
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۶:۵۳
معصومـــه پــورابـراهیـــم
اینکه تو این مرحله از زندگیم افرادی تو مسیرزندگیم قرار گرفتن که حافظ قرآن و نهج البلاغه هستن!اینکه قاریان برتر هستن،برام شیرینِ...
امروز باهمکارم همون که حافظِ و من خیلی دوسش دارم و خیلی دوسم داره:)رفتیم که شرایط ثبت نام صوت و لحن رو بپرسیم،ولی نشد نیم ساعت دیر رسیدیم و بسته بودن...و بعد از کمی دور دور درحال برگشت به خونه هستم....
سه شنبه ان شاءاللّه خواهیم رفت مجدد...حسابی روزای هفتم پر میشه،صبحا که سرکار،یه روزایی که کلاسای ..... یه روزایی هم اگه خدا بخواد و شرایط جور بشه صوت و لحن... نمیدونم بدِ یاخوب ولی این حجم از پربودن وقت رو هیچوقت تصور نمیکردم و هیچوقت فکر نمیکردم دوست داشته باشم
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۱
معصومـــه پــورابـراهیـــم
وقتی به خواستگار ِ 7 سال کوچیکتر از خودم فکر میکنم، بغض میکنم!من کی انقدر بزرگ شدم خووووو!تا دیروز این سن ها همش سوژه ازدواج بودن!اللّه اکبر:)))
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۸
معصومـــه پــورابـراهیـــم